شعار اکتبر 23, 2009
Posted by محمد in روزنوشت, عمومی.6 comments
- دحتر داییم تو یکی از مدارس دولتی تهران درس میخونه و دوم راهنماییه، این سری تعریف میکرد از کلاس درس فارسی که درس انقلاب داشتن. میگه: معلم از شعارهایی که در انقلاب متداول بوده میگه و اضافه میکنه که یه سری شعارها هم در سالهای پس از انقلاب ساخته و استفاده میشده. کسی از بچهها میتونه مثال بزنه؟ اینجا یکی از بچهها بلند میشه و میگه ببخشید خانم، اگه از جدیدها بگیم باید بگیم “مرگ بر روسیه” و “مرگ بر دیکتاتور”! معلم در ادامه میگه که یه سری شعارها هم هستن که آهنگ دارن و ریتمیک هستن. اینجا کسی جرات نمیکنه حرفی بزنه، اما یکی از بچهها یواشکی میگه “برادر رفتگر، محمود رو بردار ببر” یکی دیگه هم اضافه میکنه “پلیس ضد شورش، این محمود رو بشورش”
از برخورد معلم با این قضیه پرسیدم، گفت مثل همیشه اخمو و بداخلاق بود ولی هیچی هم نگفت.
- هفتهی گذشته یا اگر دقیقتر بگم، ده روز گذشته با دوستان وبلاگی و اینترنتی زیادی دیدار داشتم و از مصاحبتشون لذت بردم و ساعات و دقایق بسیار خوشی رقم خورد، از تور فوق ویژه عکاسی بگیر، تا حضور در حلقه رندان. دوستان زیادی بودند و شاید دوست نداشته باشن اسمشون رو بیارم، اما تو یکی از همین دیدارها بحث این شده بود که حتی بچه دبستانیها هم قاطی سیاست شدهاند و این اصلا جالب نیست. یا اگر طور دیگری به قضیه نگاه کنیم، موضوع گفتگوی اکثر اقشار به موضوعات سیاسی محدود شده (یا حتی تنزل یافته) اگر یادتون باشه دولت لایحهای (طرح؟) تقدیم مجلس کرده بود که سن رای دهندگان را پایین بیاورد. آقای رئیس جمهور هم در توجیه این طرح و این سوال که کشورهای دیگه سن بالاتری رو معیار قرار میدهند، چیزی تو این مایهها گفته بود: “کشورهای دیگه اصلا نمیخوان ملتشون سیاسی باشند تا سطح درکشون پایین باشه و هر بلایی که میخوان سر مردم بیاورند و اون ها سرشون به چیز دیگه گرم باشه. اما در کشور ما همهی مردم سیاسی و آگاهند و سرنوشت کشور براشون مهمه!” حرفی هم میمونه دیگه؟
تو این ماجرایی هم که تعریف کردم این نکته هم قابل توجهست که یه مطلب تاریخی و سیاسی اومده تو درس ادبیات کودکان. لابد کار آقا حداد عادل باشد!
روز دختر مبارک اکتبر 20, 2009
Posted by محمد in عاقل اندر سفیه.10 comments
من دختر نیستم، ولی دختران را دوست دارم.
یار استادیومی من اکتبر 17, 2009
Posted by محمد in عمومی.4 comments
زمانی که در دانشگاهی درس میخوندم که در طول سالیان سال فقط یکبار درش دانشجویان به دلایل صنفی تجمع اعتراض آمیز داشتند و به غایت محیط آرومی داشت، همش آرزو داشتم که روزی برم دانشگاهی که اینقدر آروم نباشه و کمی شر و شور کنیم و دوران جوانیم در سکون نگذره، عدل زد افتادم وسط دانشگاهی که اولین درگیریها قبل از انتخابات در اونجا رخ داد و هنوز هم ادامه داره!
انگیزهها بسیار پاک و عالیست. دفاع از حق و آزادی، همه جوان و پر انرژی، نیاز نیست جوگیر شوی تا به جریان بپیوندی، چون جریان از وجود توست که هویت یافته، شعار میدهی، در صحنه حاضر میشوی، جوانترها جلوترند و ما پیرترها که ترسو هستیم و محافظهکار پشتها هستیم و هستیم تا آتش به هر علتی فروکش کنه! بعد از ماجرا هم به خودمون میبالیم، چون به آرمانهامون اعتقاد داریم، گروه مقابل هم امیدوارم همینطور باشد و مزدوری این وسط نباشد.
اما مدتی که میگذره با خودت فکر میکنی که فرق من دانشجو با جماعت دوآتیشهی استادیوم روی طرفدار قرمز و آبی چیه؟ خوب که نگاه کنی میفهمی که روشمون یکیه، لشکرکشی و شعار و فحش و زد و خورد، گیرم جای “اگزوز خاور” “یار دبستانی” میخونیم و ورود بانوان هم فعلا ممنوع نیست، اما سیستم همون سیستم و روش همون روشه! این فکرها باعث میشه که کمی به حال خودت که مثلا اومدی درس بخونی و کار فرهنگی کنی اما روشت شده روش افرادی که به خاطر روششون به بی فرهنگی متهمشون میکنی، تاسف بخوری!
مدتیه به این نتیجه رسیدم که طرف مقابل در موقعیتی قرار داره که محیط رو تعریف میکنه و بنا به دلایل بسیار (روشن؟) محیط رو استادیومی برگزیده و ما هم هر عملی انجام بدیم در همون قالب میگنجه و اگر خارج از قالب و محیط تعریف شده کار کنیم، حداقل در این برهه زمانی محکوم به شکست هستیم.
به امید روزی که محیط، محیط مباحثه و مناظره باشه و حریف هم مجبور بشه به جای لشکرکشی بشینه پای گفتمان، مطمئنن یه مناظرهی باز یا یک سخنرانی با ارزش هم به اندازهی یک لشکرکشی و شعار دهی دسته جمعی این شور جوانی را ارضا خواهد کرد. به امید آن روز که حماسهی (!) دانشگاه کلمبیا داشته باشیم و نه فاجعهی کوی دانشگاه.
آی گلادیاتورها اکتبر 15, 2009
Posted by محمد in روزنوشت.10 comments
1- چندی پیش یکی از خانومای محل میاد دم خونهی دایی اینا و میگه دیشب خواب حاجخانوم (مادر بزرگم که حدود 2 ماه پیش فوت کرد) رو دیده و تو خواب بهش که پسر این داییه که رفته دم درش، خیلی وحشتناک رانندگی میکنه، واسه رفع بلا یه مرغ قربانی کنید. از قضا (غزا؟) این خانومه خودشون مرغ فروشی دارن، داییم بهش میگه که خودت از طرف من یه مرغ بده به خانواده نیازمند و من میام حساب میکنم، اینم میگه نه، حتما باید قربانی کنی و داییم که زیاد به این چیزا اعتقاد نداره پشت گوش انداخت و سه روز بعدش پسرداییم تصادف میکنه و میزنه ماشین خودش و 2 تا ماشین دیگه را نابود میکنه و خودشم تا دم میره و کتف و فکش هم خورد میشه و الان به زور عمل الان کمی زنده مونده!
1.2- حالا اینا رو گفتم که بگم مادرم با شنیدن این ماجراها به موضوع رویای صادقانه و این جور چیزا ایمانی دوباره آورده و هر روز چند تا خواب واسه من میبینه و هر روز زنگ میزنه که محمد مواظب خودت باش که خواب بد دیدم. البته این خواب دیدنها تازگی نداره و قبلنا که مدرسه میرفتم هم هر روز این داستان رو داشتیم. خلاصه چه میشود کرد، مادره و مادرها هم سرقفلی میدن واسه نگران شدن، ما هم چارهای نداریم جز اینکه مواظب باشیم.
2- واللا دیگه مسخرهی قضیه در اومده، خودم هم خجالت میکشم در موردش بنویسم، اما دیشب خونهی یکی از اقوام بودم، سمت عباسآباد (گفتم که نگید نظام آباد اونطوری بود) ماشین رو تو کوچه گذاشتم، صبح اومدم دیدم زدن برفپاکن ماشین رو کج کردن و در واقع شکوندن (از تیغه به عنوان اهرم استفاده کردن و کل مجموعه رو خم کردن) شاید واقعا به قول دوستان طرف وبلاگ رو میخونه و تعقیبم میکنه، یا اصلا از مشتریان دو آتیشهی کمپانی مزدا هست و داره انتقام میگیره. الله اعلم، هرچی هست دیگه فحشم نمیاد، فقط تهدیدش میکنم که اگر دوباره به ماشینم نزدیک بشه مجبور میشم فرمان بدم: آی گلادیاتورها، شرعیه…*
2.2- از چیزی که میترسم اینه که یه روزی یه بدبخت فلک زدهای رو ببینم که داره با ماشین ور میره و بزنم دق ِ دلی تمام این ماجراها رو سر اون در بیارم و پشیمونی به بار بیاد، به هر حال خواب مادر آدم که الکی نمیشه!
* باید آهنگ “گلادیاتورها” از آلبوم آخ(ر) نامجو رو گوش کرده باشید.
جوابیهی خودم اکتبر 13, 2009
Posted by محمد in وبلاگ.2 comments
دوستان این چند روزه حضورن و چتن و فرفرن و کامنتن بابت دو یادداشت قبلی و علیالخصوص “شغل تهرانی” اعتراض داشتن که مردک چرا همه رو داری با یه چوب میزنی و خود را باش و این حرفا!
پس رسما طی این جوابیه که در همون قطع و در همون صفحه داره چاپ میشه مراتب عذرخواهی خودم رو اعلام میدارم. عصبانی بودم. حتا “شغل تهرانی” اولش یه خاطره نویسی معمولی بود، اما موقع انتحاب عنوان به اون سمت کشیده شد و حتی باعث شد جریان اصلی دیده نشده و به بیراهه بره، ولی در کل تجربهی جالبی بود و دوستش داشتم.
اما همهی اینا باعث نمیشه که از خون اون “بیب بیب” (چون یه ذره آروم شدم نمیتون فحش مستقیم بدم، خودتون جای بیب بیب خارمادر بذارین) که ماشینم رو خط انداخت و دیروز هم اومد پلاک ماشین رو کج کرد بگذرم. اصل ماجرا هم که جای خودش باقیه!
-بالاخره از صابخونه پارکینگ گرفتم و ماشین رو آوردم تو
شغل تهرانی اکتبر 10, 2009
Posted by محمد in روزنوشت.7 comments
اول غروب بود که من و مسعود (همخونه) داشتیم تو منیریه جلوی این لوازم ورزشیها ول میگشتیم و دمبلها رو دید میزدیم و بحث اقتصادی هم میکردیم که این دمبلها الکی گرون هستن و به جاش میشه با حلب روغن دمبل و هالتر و همه چیز درست کرد. وزن مخصوص بتن رو هم 2400 گرفتیم و وزن دمبلها رو هم تحمین زدیم حتی!
در همین حین خانوم همکلاسی زنگ میزنه و مسعود مشغول بحث علمی میشه و به صورت دایره وار از من دور میشه و بر میگرده، منم حواسم به اون کفش تک سایز که 6هزار تومن قیمشته هست و دارم برآورد میکنم که اندازهی پام هست یا نه؟ در همین بین دیدم یکی با همخونه سرشاخ شده و دستاش داره رو بالاتنهی حریف کار میکنه، تا دستم بیاد که چه خبر شده، این جوان چارشونهی هیکل ورزشیِ قد بلندِ پدسسگ میدوه سمت موتوری که چند متر جلوتر منتظرش بود و ترکش میشینه و در میره، موتورش هم ازین گرون قیمتا بود. اینجا دوزاریم میافته که در متن یه سرقت قرار گرفتیم و زرتی شمارهی موتور رو بر میدارم و واسه اینکه یادم نره تو موبایلم وارد میکنم و رو میکنم به همخونه که خیالت راحت، شماره رو برداشتم. حالا همه مغازهدارها هم ریختن بیرون و دورمون رو گرفتن، دیدم همه دارن میگن شانس آوردین، گفتم آره، شمارهش رو گرفتم و میدم پدر پدرسوختهش رو در بیارن. گفتن نه بابا، نتونست گوشی رو در ببره!
صحنهی جرم اینطوری بود که دزد پسرک موبایل به دستِ تنها رو شناسایی میکنه و در یک عملیات گاز انبری بهش حمله میکنه، اما بز آوری قضیه اینجا بود که 1- پسرک موبایل ان73 فکسنیش رو به طور کامل و محکم از 4جهت تو مشتش گرفته بود 2- پسرک تنها نبود و از بختِ بدِ دزد من بین موتور و قربانی بودم و میتونستم مزاحم بشم، پس تا دید قربانی تنها نیست فلنگ رو بست.
حالا مسعود میگه که فکر کردم تو داری باهام شوخی میکنی و میخوای گوشی رو از دستم بگیری که بگی چقدر حرف میزنی آخه! منم گفتم آخه من کی باهات شوخی کارگاهی انجام دادم که این بار دومم باشه، اونم تو جمع؟!
پیرمرد صاحب مغازه که کفش تک سایز داشت اومد جلو انگشت شستش رو بالا گرفت و با لهجه ارمنی گفت: باید اینو بهش نشون میدادی و میگفتی “بیلاخ” که دیگه اینکارو نکنه!
پن: عنوان مطلب، هم برداشتیست از اسم فیلم “شغل ایتالیایی” و هم این جملهی معروف که “تهرانیها یا مسافرکش هستن یا دزد”
تهران، کلانشهری با شهروندان متمدن و دارای سطح فرهنگی بالا اکتبر 7, 2009
Posted by محمد in روزنوشت, عمومی.52 comments
یک گُه اضافهای که اهالی تهران روزانه به مقدار فراوان میل مینمایند، دادن لقب “شهرستانی” به کارها و اعمالیست که سطح پایین حساب میشوند. اما باید خدمت تهرانیهای عزیز قبل از رود دل کردن از این هجم کثافتی که روزانه فرو میدهند عرض کنم که قبل از هر چیز برای اینکه سطح فرهنگت دست بیاد به وضع رانندگی خودت و همشهریهات نگاه کن، هیچ چیزتون به آدمیزاد نرفته، منتظر وقت هستین که همدیگر را گاز بگیرید، بپیچین دور هم، پایین شهریش یه مدل عقدهایه و بالاشهریش یه مدل دیگه، سرگرمین با همدیگه!
عزیز من، اون حیوونی که هر روز مثل کانگرو چهار نعل روی پله برقی مترو بپر بپر میکنه شهرستانی نیست، یه تهرانی اصیله که مثلا عجله داره. اون بابایی که باید ضریب 90٪ خالی بندی به حرفهاش بدهیم توی تهرانی هستی، نه اون بیچاره که تو بهش میگی شهرستانی!
واقعا حیف اون همه پولی که واسه کار فرهنگی روی شماها داره خرج میشه و اصلا جواب نمیده، ببینید این شهرستانها یک دهم شماها هم کار فرهنگی روشون انجام نمیشه، اما سگشون شرف داره به شما. شما همون رضا شاه رو نیاز دارید که بیاد با زور سرنیزه کمی کنترلتون کنه!
حاضرم شرط ببندم که اگر یک سال ماشینم توی شهر خودمون توی یک خیابان غریبه در خلافترین محله قرار میگرفت، با اینکه نمره تهران هست، هیشکی نگاه چپ بهش نمیکرد. اما همش 2 روز کافیه که جلوی خونهی خودم تو این کلانشهرِ متمدنِ مایهی افتخار ایران که سالانه ملیاردها ریال برای ارتقا سطح فرهنگ شهروندانش حرام میشه، ماشینم رو پارک کنم تا روش خطی به درازای حماقت اون مادرقحبه، کشیده بشه!
بله، ماشینم را نمرهی تهران کردم، چون مجبورم 2سال کنار شماها زندگی کنم و بسیار دیدم که با دیدن یک نمرهی غیرتهرانی، بلند عاروق زدهاید تا ملت به کثافت درونتون پی ببرند. واقعا اگر دری به تختهای نمیخورد به علت کوته بینی شاهان قدیم، این شهر که از بدترین شهرهای ممکن برای پایتخت نامیده شدن است، پایتخت نمیشد، چه چیزی برای قرقره کردن داشتید؟
مخاطب من شما اقلیت کمتر از 30٪ با فرهنگ و شعور ساکن تهران نیستی و از همینجا از اینکه با اون مایههای ننگ جمعتون کردم معذرت میخوام. جدا کردن تر و خشک کاری ناشدنیست، به دل نگیر
آینه بقل نیسان اکتبر 2, 2009
Posted by محمد in عاقل اندر سفیه.27 comments
اجسام در آینه ریزتر از آن هستند که جرات کنند به شما نزدیک شوند!
Pride & Prejudice سپتامبر 29, 2009
Posted by محمد in فیلم.11 comments
“غروز و تعصب” (pride & prejudice 2005) فیلمیه بر اساس رمانی از جین آستین به همین اسم که داستانی روان و بدون خونریزی و عشقولانه رو روایت میکنه
نمونهی خانوادهای که توی این فیلم میبینیم رو دور برمون زیاد دیدیم، زن خونه هی دختر میزاد و هی میرن سر تولید بچهی دیگه به این امید که پسر باشه و تا به خودشون میان میبینن که یه دوجین دختر دم بخت دورشون رو گرفته. خانوادهی این فیلم 5 تا دختر دم بخت داره با پدری بازنشسته و آبرومند و مادری که کمر همت به شوهر دادن دخترها بسته! مادر روشهای مختلفی واسه انداختن دخترهاش به پسرهای عذب که دستشون به دهنشون میرسه داره؛ از شرکت تو مراسم رقص بگیر تا انداختن دستمال جلوی پای سربازها به منظور تور کردنشون.
اما داستان اصلی بین دختر بزرگ خانواده که بسیار عاقل و مغرور تشریف داره هست و یه آقای بسیار نحیب زاده و پولدار و با کمالات متفرقه. طبق معمول این مدل داستانها یه سری سوتفاهم باید بینشون پیش بیاد و یه سریش رفع بشه و یه سریش کینه بشه تا بعدها خودش رو به صورت مادرشوور بازی و خوارشوور بازی به نمایش بگذاره.
داستان فیلم اگر اشتباه نکنم تو انگلستان قرن نوزدهم میگذره و کلی توش آهنگ قشنگ و تصاویر کارت پستالی هم گنجانده شده تا قسمت رمانتیک ذهن و بدن شما رو قلقلک بده!
تماشای این فیلم حتی برای مواقعی که از فیلمهایی که پر از خونریزی هستند یا هیجان کاذب دارند خسته نشدهاید نیز توصیه میشود.
دوران سگی سپتامبر 28, 2009
Posted by محمد in روزنوشت.4 comments
از هر زاویهای که نگاه میکنم زندگی گه بودنش رو بهتر نشون میده، بد بیاری پشت بدبیاری در زمینههای مختلف. خدا یا از ما بکش بیرون، صبر من هم حدی داره

