jump to navigation

بی‌وقتی 9 اوت 2011

Posted by محمد in روزنوشت.
trackback

بارون می‌بارید، کنار کوچه پارک کرده بودم، شیشه‌ها رو پایین داده بودم تا از گرما خفه نشم، نسیم خنکی اومد و با خودش بوی ترشیدگی سرکه مانندی آورد. بوی درخت انجیر خونه همجوار کوچه بود، یه دفه پرت شدم به دوران کودکی، تابستان‌های گرم و بی هدف

همبازی‌های کوچه همه می‌رفتن ییلاق، یه روستای کوهستانی که معمولن پدربزرگشون یه خونه داشت اونجا، از گرما و شرجی هوا فرار می‌کردند و به کوهستان پناه می‌بردند. بازی‌های کامپیوتری هم که از نظر مادرم عامل اصلی سرطان و برای سلامتی مضر بودند. چیزی بدتر از سیگار، حالا جالبه دکتر فلانی که همیشه به سخنانش ارجاع داده می‌شد، هم برای پسرش میکرو خریده بود و هم سیگار می‌کشید.

 تفریح عمده‌م تو تابستان‌هی کودکی این بود که با تفنگ بادی یا کِش تفنگ (همون که به تیرکمان معروف هست و چوب v شکل داره) دنبال گنجشک‌ها کنم. گنجشک حیوان باهوشی هست، خیلی سریع متوجه می‌شدن که قصد خوبی ندارم، فرار می‌کردند و شکارشون به نسبه واسه منی که زیاد تر و فرز نبودم سخت بود. ولی یک مدل پرنده‌هایی در سایز گنجشک هم بودن که بهشون می‌گفتیم انجیر خوار، با او مرغ انجیر خوار که می‌گن نوکش کجه فرق داره، مثل همین گنچشک هست، متنها رنگش خاکستری هست و کمی هیکل کشیده‌تری نسبت به گنجشک داره، اما مهمترین تفاوتشون اینه که اینا از آدم نمی‌ترسیدن و فرار نمی‌کردن، حالا نمی‌دونم که چشمشون ضعیف بود یا جیگر داشتن که وقتی من رو تفنگ بدست زیر درخت می‌دیدن فرار نمی‌کردن. حتی می‌شود که تیر اول و دوم خطا می‌رفت، اما اینا بازم فرار نمی‌کردن و مشغول انجیر خوردن می‌شدن

ساعت‌ها زیر درخت انجیر می‌موندم، شاید نصف بیشتر میوه‌های انجیر می‌ریخت روی زمین و حروم می‌شد، بوی ترشیدگی سرکه مانند و مگس‌های ریز هم جزو شرایط محیطی منطقه زیر درخت انجیر بودن، انجیرهای ولایت هم نسبتن درشت هستن، چطور بگم، اندازه یک گلابی متوسط، حساب کن که دیگه زیر درخت چه لجن بازاری می‌شد. ولی بوی گندیدگی همیشه بد نیست، گاهی اوقات آدم رو پرت می‌کنه به دورانی که این چیزا یادش بیاد.

تازه فقط همین نبود، یک موجودی هم داشتیم به اسم بی‌وقتی! نوعی جن و از ما بهترون بود که بچه‌هایی که سر ظهر تو باغ می‌رفتن را مورد عنایت قرار می‌داد، خدا بیامرز مادر بزرگم خیلی سعی می کرد که ما به وجود بی‌وقتی ایمان بیاریم، حتی داستان هم داشت که بی‌وقتی روی دایی شاپور آب جوش ریخته، یا زده زیر گوش پسر همسایه و واسه همین دهنش کج شده، ولی تلاش‌هاش بی فایده بود، وجود بی‌وقتی را باور کرده بودم، اما به جای اینکه بترسم و تو باغ نرم، بیشتر طلبه شده بودم ببینم که این چه جانوری هست، هنوزم به جوابش نرسیدم

دیدگاه‌ها»

1. ندا - 11 اوت 2011

سلام!
نمی دونم این خواب سر ظهر مادربزرگ ها چی بود که حاضر بودن به خاطرش هزارتا آسمون و ریسمون ببافن. ولی خدایی دم همشون گرم!

محمد - 11 اوت 2011

واقعن فلسفه اهمیت خواب بعدظهر در هاله ای از ابهامه؛ اما حالا که می‌خوایم بخوابیم، نمی‌ذارن

2. رویا - 12 اوت 2011

ببینم یعنی تو ساعتها نصف میوه های درخت انجیر رو لت و پار می کردی و باز نمی تونستی اون پرنده رو بزنی؟ اونم پرنده به اون گیجی رو؟

بابا دمت گرم! یعنی الان داشتم تصویرت رو با یه عینک ته استکانی که چه عرض کنم ته تعلبکی ای تصور می کردم :) ) :) )))))))))))))))))))))))))))))

محمد - 13 اوت 2011

ای بابا؛ شکست نفسی هم نمی‌تونیم بکنیم :‌))

عینک ته نعلبکی رو اضافه کنید به دندون خرگوشی و موی چتری تا بالای چشم :‌))

3. گیله مرد - 12 اوت 2011

اینجا میگن بی بختی :) ) از علائمش هم تبخاله

محمد - 13 اوت 2011

ها؛‌ همینه، تلفظا فرق داره فقط


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 486 مشترک دیگر بپیوندید