زین خلق فلان شدم ملول جولای 21, 2009
Posted by محمد in روزنوشت.trackback
این روزها واسه خودم مشغولیت درست کرده بودم، یکسری معامله انجام دادم که خدا را شکر راضی هستم. ولی سگ دو زدن از این بانک به اون بانک و هی عرف کردن و زیر کولر رفتن نتیجهای نداره جز سرما خوردن. سرما در تابستان خیلی وحشتناکه!
این آخر کار خوردم به پست یکسری آدم هنوز به دوران نرسیده که اعصاب آدم رو خورد میکنند. توقعات زیادی دارند و انتظار دارند که فقط از آدم امتیاز بگیرند. از ترفند مظلوم نمایی بگیر تا تهدید تو آستین دارند که آدم رو تحت فشار بگذارند. اما من هم دیگه اون آدم قبلی نیستم که جلوی هر چیز کوتاه بیام و از حق خودم بگذرم تا دیگران امتیازی به ناحق بگیرن و راضی بشن! بزرگی گفته که راه موفقیت رو نمیدونم، اما راه شکست اینه که بخوای همه رو راضی نگه داری (یه چی تو همین مایهها) خدا رو شکر جلوشون کم نیاوردم، اما این وسط خیلی فشار رو تحمل کردم که بهمم ریخت. باید یاد بگیرم که کمتر این مسائل روی اوضاع عمومیم تاثیر بگذاره
از اون طرف به خاطر همین مسائل نوشهر موندم و تغییر در برنامهی امتحانات که قرار بود شهریور برگزار بشه حسابی غافلگیرم کرد. تو خونه هم مگه میشه درس خوند؟ هزار جور سرگرمی، ایدیاسال هم که تا ظهر امروز برپا بود و منم که معتاد! خلاصه درس نخوندم و شنبه هم امتحان دارم.
هی میخوام درگیر مسائل روز نباشم که نمیشه. نماز جمعه و درافشانیهای بعدش، معاون اولی نابغهی هزارهی سوم، سخنان حجج اسلام طباطبائی و خاتمی، توپولوف و … هرکدام عالمی دارند و منم نمیدونم فکر کردم روشنگر جامعه هستم یا چی، الکی سعی میکنم میخ آهنین در سنگ ببرم که جز اعصاب خوردی نتیجهی دیگری ندارد. ولی نه، این مسائل اخیر بستر خوبی بود برای اینکه یادبگیرم از حقم دفاع کنم. به راستی این یک ماهه ما رو چند سال بزرگتر کرده!
راستی در تهران دنبال آپارتمان کوچک اجارهای در محلهای متوسط میگردم، جای قبلی خیلی شلوغ و داغون بود بد اذیتمون کرد. اگه سراغ دارید یه الو بدهید ممنون میشوم.
القصه اینکه دارم سعی میکنم خودم رو جمع و جور کنم و حتما میتونم. اگر و تنها اگر پرواز جمعه سالم به مقصد برسه!


آفرین ، بابابزرگی شدی پس واسه خودت
امیدوارم که بتونی یه روزی فشار هم وارده کنی دادا
نمیخوام بهت نصیحت کنم. ولی منم قبل از اینکه امتحانا دو هفته لغو بشند مثل تو بودم، اون موقعها تنور انتخابات داغ شده بود. ولی خوب زودتر به خودم اومدم. الان که توی امتحانا هستی میگی اینا خیلی مهمهع هاشمی چی گفت فلانی چی کرد و الخ. ولی وقتی کارنامه رو که آدم میگیره میگه عجب کار بیخودی کرده بودیما! البته این مال زیاد رخ داده ولی فکر کنم یه مرض همگانی باشه، البته دم امتحانا!
برادر اصلن راه نداره. هرچي هم كه خودتو بخواي بزني به كوچه علي چپ ، اون كوچه اصلي ولت نمي كنه! راستي مركز شهر و نزديك مترو بودن كه خيلي خوبه! يه ترايي بكن
خونه خالی جدید پررونق. به امید روزی که شما فشار بدی برادر
گر و تنها اگر پرواز جمعه سالم به مقصد برسه!
)
چند سال پیرترمون کرد…
کاوه: مخلصم. ایشالا
)
)
)
کیمیاگر: نمیشه هم ازینا دور بود.
کیوان: قسمت اول رو نفهمیدم منطورت رو. اما وسط شهر خوبه، ما الان متمایل به شرق هستیم. میتونم گیر بیارم
سعید: خالی نیست بابا یه سیبیل کلفت مواظبمه همش
ایده: یاد هندسه بخیر
مرجان: ولی تجربهی خوبی بود. هرچند تلخ
فکر کنم اگه با چهار پایی چیزی بیای امنیتش بیشتره ! نحسی های انتخاب ا.ن. معلوم نیست تا کی ادامه داشته باشه !