دفاعی جولای 20, 2009
Posted by محمد in روزنوشت.trackback
این روزها خیابونا پر شده از مسافر. حجمش مثل سالهای گذشته نیست، ولی باز هم زیاده. دیروز واسه اینکه تو ترافیک حاصله از همین سفرها گیر نکنم زدم به کوچه پس کوچه که مثلا زودتر برسم. از شانس بد کنار بیمارستان پشت تشییع جنازه گیر کردم. دیدم جمعیت مجمه (سینی) سر گرفتن و روش کله قند تزئین شده و مسایل مربوط به عروسی گذاشتن و دارن میبرن، گفتم شاید عروسی باشه که با دیدن اعلامیهها مطمئن شدم تشییع جنازهست.
بعدش جایی قرار داشتم که یکی از افراد فامیل مرحوم بود. گفت که این آقا هفتهی بعد عروسیش بوده، میره به خونه سر بزنه، کلهش میخوره به اوپن آشپزخونه و جا به جا تموم میکنه! پسر فلانی هم هست! این فلانی رو که گفت شناختم. معلم دفاعی راهنماییمون بود. همونجا میخواستم بگم که آه شاگردا گرفتش که دیدم این حرف اصلا درست و بجا نیست. فقط گفتم که چقدر مارو کتک میزد!
یادش بخیر، سم راهنمایی بودیمو سالش هم همون سالی بود که تایتانیک رو بورس بود، فیلمی که هنوزم ندیدمش! درس دفاعی رو با این آقا داشتیم. امتحان که میگرفت. درست و مو به مو باید مثل کتاب مینوشتی، یک موردی که پیش اومده بود این بود که یکی از بچهها یک “که” رو جا انداخته بود و نمره سوال رو از دست داده بود. وقتی پرسید چرا؟ گفت اگه نمره بگیری پس فرق تو با اونی که درست مثل کتاب مینویسه چی میشه؟ با این اوضاع امتحان گرفت و نمرهها همه افتضاح و گفت باید بدین اولیا امضا کنن بیارین، هفتهی بعد اکثر بچهها امضا نکردن، این شد که همه رو ردیف کرد بزنه، یکی رو فرستاد دفتر چوب بیاره، اونم رفت الکی یه دوری زد و گفت چوب نداریم. اینم گفت اون چیه پس کنار دیوار؟ گفت اون الواره، چوب نیست. گفت برو همون الورا رو بیار! خلاصه از قید کتک زدن گذشت. هفتهی بعد اومد بی خبر امتحان بگیره که در یک اقدام به یاد ماندنی همه بلافاصله پس از توضیع برگه، برگه سفید تحویل دادیم و خب همه هم صفر شدیم.
همون سال تو یه مدرسهی دیگه یه بچهی بیچاره معلوم نیست چه خبطی کرده بود سر کلاس. طفلی کاپشن نو خریده بود. اون موقعها یه کاپشن خریدن واسه خودش واقعهای بود که اگر شانس میاوردی هر 3-4 سال اتفاق میافتاد. بگذریم. این بدبخت رو مجبور میکنه تو حیاط مدرسه سینه خیز بره، اونقدر این بدبخت رو روی زمین میکشه تا کاپشنش پاره بشه!
یادش بخیر، بهش میگفتیم “فلان گاو کش”
این معلمه هم مثلا اومده خوشمزه بازی دربیاره


سلام
اول عیدت مبارک
دوم در مورد کامنت دونی که چندتایی رو امتحان کردم ولی همه از بلاگر بدتر بوده …
کامنت دونی فقط ورد پرس
ما معلم دفاعی مون ناظمون هم بود خیلی پایه بود ولی خوب به بچه هنرستانی نمی شد رو داد :{
خدا پسرش رو بیامروزه ولی بعضا واقعاً آدمو از درس و مدرسه فراری می دادن…
ما هم يك همچين ديوونه اي داشتيم. و از قضا ما هم زير آبش رو زديم بدفرم. البته بعدش توي ميدون تير از خجالتمون در اومد!