در جستجوی آرامش جولای 8, 2009
Posted by محمد in روزنوشت.trackback
رفتم سفر تا شاید این حالی که ماههاست حالت عادی خودش رو نداره کمی میزون بشه. معمولا امام رضا آدم رو آروم میکنه. دوسال پیش که رفته بودم چیزایی خواستم که تا جایی که یادمه به همشون رسیدم، این سری هم یه لیست نه چندان طولانی ارائه کردم که حتما جواب میگیرم.
این وسط سفر با ماشین شخصی تجربهی خوبی بود. کلا سفر با ماشین میتونه نسبت به هواپیما جذابیتهای بیشتری داشته باشه، به شرطی که تفریحی بری، نه اینکه سیخ کنی تا سر ساعت برسی و هتلی که رزرو کردی خدای ناکرده از دست بره! دوست داشتم از تمام تپههای رنگارنگ عکس میگرفتم. دوست داشتم عظمت مزارع طلایی گندم و گلهای آفتابگردان سر به هوا رو دونه به دونه، کیلومتر به کیلومتر، شهر به شهر با دوربینم ثبت میکردم. دوست داشتم عکس مطب دکتر مزیدی رو میگرفتم تا ببینید جلوش گودبرداری شده و نمیتونه بره توش و واسه همین کم پیداست.
*تو راه، یه جایی ماشین پنچر شد و به شانسم درست دم روستایی بودیم که یک آپاراتی محقر داشت. رینگ ماشینم اسپرته و آچار چرخهای معمولی بهش نمیخوره، آقای آپاراتچی که مردی حدودا 27-28 ساله بود با موتور به چند تعمیرگاه رفت تا شاید آچار پیدا کنه و به چند نفر که میشناخت زنگ زد. آخرش مجبور شدیم 2ترکه با موتورش به شهری که در 7کیلومتری روستا بود (علیآباد کتول) برویم و چندین مغازه رو بگردیم و با شک و تردید یک آچارچرخ بخریم و برگردیم. پس از بیش از یک ساعت این در و اون در زدن پنچری گرفته شد. وقتی ازش پرسیدیم چقدر میشه؟ اصلا باورم نمیشد بگه هزار تومن! تا چند ساعتی همش تو فکر این بودم که این پسر با این وضع مالی خراب و محلی که به حلبیآبادها میماند، چقدر قانع بود. واقعا یک کم باید از اینها یاد بگیریم. اصلا این حالی که ماههاست نامیزونه به دلیل همین عدم قناعته، خدا چیزهایی تو زندگی بهمون داده و ما به جای اینکه ازشون استفاده کنیم، هی این در و اون در میزنیم تا به موقعیتهای بالاتر برسیم، اینکه بخوایم پیشرفت کنیم عالیه، اما این دربهدری که خودمون رو دچارش میکنیم در کوتاه مدت این اوضاع بهم ریخته رو به بار میاره و در درازمدت هم معلوم نیست چی بشه. سعی میکنم قدر چیزهایی که دارم رو بدونم.
*فکر میکنم از درون خیلی خالی شدم که این سفر زیارتی-سیاحتی آنچنان که قبلاها ردیفم میکرد، نساختتم.


سلام
زیارت قبول
دم اون آپارتیه قانع هم گرم .
شاید هرکس دیگه بود سعی میکرد وسط جاده ای گوشٍت رو ببره اساسی
معمولا این جور انسانها زندگی شادی دارن (منظورم اینه که دلشون شاده)
خوش به حالتون. دلم خواست. مشهد همیشهی آروم و قرار بوده برای من …
زیارت قبول؛ رفتی مشهد؟؟
1-مهندس جان اولن كه چند وقتي بود كه ميخواستم بهت بگم ماشينت مبارك. (هرچند كه نگفتي چيه)
2-اين جمله ي اولت در مورد امام رضا يك كمي ناجور بود!
3-بابا رينگ اسپرت!
ممس: سلام. ممنون، آره، گوشمو آمادهی بریدن کرده بودم :))
رویا: ممنون، ایشالا زودتر بری
محمدحواد: ممنون، بله
کیوان: ممنون مهندس، ریو خریدم، کدوم جمله؟من کلا خودم هم ناجورم :))
می دونی چرا با مشهدش حال نکردی شما؟ چون درس ات رو از همون آپاراتچی گرفتی! بس بود دیگه برای یه سفر.
بقیه اش باشه برای سفرهای بعدی!
ماشین داشتی وگرنه اگه میخواستی کرایه تاکسی بدی میفهمیدی که تا می فهمند مشهدی نیستی سوبله حساب می کنند
من برگشتم به همون اتاقک قدیمی
هم پر هم خالی
مثل یه ظرف پر از هوا
بی خیال چرت می گم! زیارت قبول!
زیارت قبول!
دارم تصور می کنم که ریو با رینگ اسپرت چجوری میشه!
اصلا” بهش میاد ؟
ممد جون چيه؟ ساخته نشدي؟
بيا خودم ميسازمت! سيخ ميخو ور دار بيار! اون با من:))
ماشینتو بیار یه بوق بزنیم بابا
مریم: نمیدونم، شاید. ولی کاش این درسایی که میگیریم رو بهش عمل کنیم!
)
مطهره: خب داخل شهر از بس ترافیم بود با تاکسی اینور اونور میرفتیم، در مواردی آره، در مواردی نه!
هبه: خوش برگشتی!
پرنده گم شده: ممنون، بهش میاد، بد جورم میاد. تازه رینگش 15 اینچه!
محسن: مرگ! تو بلد نیستی یه برنامه ست کنی اونوقت ادعای اعتیاد هم داری؟
کمال: چوخلصیم رفیق
حالا اون هزار تا خواست تو بیشتر بهش دادی یا نه؟!
سام علیکن
+ کامنت کمال تکرار + اون فعل آخر یه طوری سکته داره ، نساختتم
)
تجربه شخصی رو عشقه
باشه من بلد نبستم!
بيا دو تا از اين دافاي اسمي رو ميارم اونها بسازنت! خوبه ممد جون؟:))
اگه يه ادم 42 ساله تصادفي سر از اين وبلاگ در بياره و برات كامنت بزاره معنيش چي ميتونه باشه؟الف-خيلي بيكاره ب-42 ساله ها هم مگه ميدونن وبلاگ چيه ج-دلش با جوون هاست د-معني خاصي نداره
از سادگي نوشته ات لذت بردم اما برام عجيبه كه چطور نفهويدي كجاي جمله اولت در مورد امام رضا ناجور بود كه يكي به درستي بهش اشاره كرده.موفق باشي-
سعید: آره بابا؛ اونقدرام دیگه اوشگول نیستم، 2 تومن دادم بهش :))
کاوه: خب درسته که؟! شاید باید میگفتم بهم نساخت!
محسن: تو اگه عرضه داشتی کلاس دخترا رو پس نمیدادی!
فرهاد: مخلصم. شما هم دلتون جوونه و هم خودتون ایشالا، تازه دویتان وبلاگی همسن و سال شما و بزرگتر هم داریم :) خب برداشتها ممکنه فرق کنه
درسته دادا ، ما که معلم ادبیات نیستیم ، راستی عکس نمایشگاه دستت رسید؟ من میل زدم ولی هی فحش میداد ، به کمال گفتم بهت بده
سلام خوبه که واسه آرامش به سفر می رید من که فکر می کنم این روزها حتی سفر هم نتونه آأم رو آروم نه البته گاهی اوقات هم آأمیزاد خودش رو به اینکه آرومه و چیزی نمی فهمه می زنه
نمی شه گفت امید که آروم شده باشید چون ظاهرن این روزها هیچ چیز حتی تمام آن چیزها که قبلن آؤاممان می کردند انون دیگر برایمان بی منا شده است!
کاوه: آره، تی فدا بشم! عکسا رو واسم فورواردید
سعیده: سلام، کلا معادلات ریخته بهم. بر باعث و بانیش لعنت :)
چرا اینقدر برات سخته وعجیبه که دوستت چماقدار باشه . دیشب داشتم نظرات وبلاگ تورجان رو میخوندم . دیدم از هظر سیاسی همون قدر که اونا برای ما عجیب و غیر قابل هضم اند ما هم به همون اندازه براشون عجیب و غیر قابل هضمیم . عقیده سیاسی و عمل برای یه عقیده سیاسی حتی اگه چماقداری و چاقو کشی هم باشه ربطی به دوستی نداره .بهتره آدمها رو همون طور که هستند قبول کنیم بخصوص اگه دوستشون داریم
منم مشهد بودم . راستی با خوندن این متن دو نقطه ی مشترک پیدا کردم !
اول اینکه این دفعه اونقدرا هم به من نچسبید که البته علتش رو می دونم …
دوم این بخش که گفتی دلت می خواد از تک تک محل ها عکس بگیری و واییی وقتی گفتی گل های آفتابگردون … یاد جاده شیراز افتادم که اونجا هم چنین محلی داشت و خورشید هم در حال غروب بود و منظره ی فوق العاده ای ایجاد شده بود .
ممکنه بعدا به این بخش از مقاله ات در وبلاگ خودم اشاره کنم
فعلا