طولانیترین شب سال ژوئن 21, 2009
Posted by محمد in روزنوشت.trackback
ذیروز بنا به کارهایی که برام پیش اومده بود نزدیکای ظهر از خونه زدم بیرون و چهها که ندیدم، نیروهای با جلیغه پلنگی (نمیخوام از اسم بسیج استفاده کنم که این اسم هنوز برام مقدسه و باورم نمیشه که به این روز افتاده) سر همهی تقاطعات شهر بودند و گاهی با موتور مانور میدادند و نفرین میشدند. نیروهای ضد شورش که مثل مور و ملخ همهجا ریخته بودن. ماشینهای با شیشهی شکسته بیشترین چیزی بود که دیده میشد و یه سمند صفر هم بود که علاوه بر شیشه، بدنهش هم باتوم خورده و نابود شده بود، بدترین چیزی که امکان داره برای یک مرد اتفاق بیافته اینه که به ماشینش یا ناموسش تعرض بشه! از اونطرف پسرکی گفت دختره فقط داشت فرار میکرد که از پشت بهش شلیک میکنن و جا به جا تموم میکنه! اعصابم بدجور به هم میریزه و کارهام رو نمیتونم کامل تموم کنم. میرم خونه یکی از آشنایان، نمیفهمم شام چی خوردم، میریم رو پشت بام و اللهاکبر میگیم. صداها به طور وحشتناکی نسبت به شبهای گذشته بیشتر شده بود. آنقدر داد میزنم که دیگه صدام در نمیاد. آقای همسایه میگفت امروز نیروی انتظامی با آخرین تجهیزات و نیروها اومده بود تو خیابون اما جوانها نمیترسیدند که هیچ، انگیزهشون بیشتر هم میشد. حدود ساعت 12 میرسم خونه، زنگ میزنم اما کسی در رو باز نمیکنه،کلید میاندازم و میرم تو میبینم هیشکی نیست. جناب همخونه که از صبح رفته دانشگاه هنوز برنگشته، تلفنها هم قطع و هجوم فکر و خیال. به زور نزدیک ساعت 2 میخوابم و حدودا یک ساعت بعد با معده درد شدید بیدار میشم. میرم سراغ تلفن تا شمارههایی که رو گوشی افتاده رو تفسیر کتم، مادرش آخرین بار ساعت 9 شب زنگ زده و این یعنی پس از این ساعت از حالش مطلع بوده، کمی خیالم راحت میشه. صدای اذان صبح بلند شده، یه جور احساس آرامش بهم دست میده و میتونم بخوابم. نمیدون کی دوباره از خواب بیدار شدم و نماز خوندم و ازون به بعد هر 15-20 دقیقه یکبار از خواب میپریدم تا ساعت 8 که به موبایلش زنگ میزنم و میگه دیشب گیر افتاده بوده و نتونسته برگرده و اجبارا رفته خونهی همکلاسیش، میگم فکر کردم به هلاکت رسیدی، میگه ازین شانسا نداری!
به این فکر میکنم که این شبها این اتفاق به برای خانوادههای بسیاری افتاده و خب وضع حال یک مادر یا پدر با منی که یک دوست ساده بودم اصلا قابل مقایسه نیست!


دیدگاهها»