دکتر مزیدی از سفر آلمان میگوید ژانویه 12, 2008
Posted by محمد in عمومی.Tags: mhmazidi, مزیدی, آلمان, سفرنامه, طنز
trackback
چندی پیش دکتر مزیدی در قرعه کشی بین افرادی که بیشترین افزونههای فیسبوک را نصب کردهاند برنده کمک هزینه سفر به اروپا شد. و دیروز طی ایمیلی از من خواست که به علت اینکه قصد ندارد در وبلاگش در مورد مسائل خصوصی بنویسد، این یادداشتها را در اینجا منتشر کنم و من هم اطاعت امر کردم.
روز اول:
در هواپیما: بدون شک هواپیمایی لوفتانزا از بهترین خطوط هوایی جهان به شمار میرود. چیزهایی در این طیارهها میبینیم که عمرا در پروازهای وطنی یافت نمیشود. برای مثال این آلمانیها برداشتهاند مانیتور لپ تاپهای خارج از رده را با ظرافت خاصی در پشت صندلیهای هواپیما نصب کردهاند. با اینکار علاوه بر اینکه لپتاپ را به بهترین نحو مورد بازیافت قرار دادهاند، مسافران را نیز از نعمت دیدن تلوزیون برخوردار کردهاند. جای شما خالی الان داره یه فیلمی از تینتو براس نشان میدهد که حاوی صحنههای متبرج کننده میباشد. (عزیزانی که میخواهند کامنتهای آتشین و انقلابی بدهند و من را متهم به دیدن فیلمهای بیتربیتی کنند، لطفا یکبار دیگر این متن را بخوانند و کلاه خود را قاضی نمایند که انصافا خودشون تو خونه ازین فیلما نمیبینند؟) در این هواپیما یک خانوم با شخصیت هم که کلاه بر سر گذاشته نیز حضور دارد که خیلی به من ابراز علاقه میکند و هی میرود و میآید و میپرسد که “آیا چیزی لازم دارم؟” و دگمهای را که من بالای سرم برای خاموش کردن چراغ زدهام، ولی خراب است، را به حالت اول بر میگرداند! وقتی که او نزدیک من میرسد من سریع کانال تلوزیون را عوض میکنم و برنامه آیتی بیبیسی را نگاه میکنم تا پیش خودش بگوید چه پسر با کمالاتی! ولی راست میگویند که اروپاییها بی بند و بار هستند، چون این دختر همزمان به چند نفر دیگر هم ابراز علاقه کرد! ولی نه! او به روح وب2 که همانا اشتراک هست اعتقاد داره و میخواهد اون تنگ آبی که در دستش هست را با بقیه به اشتراک بگذارد! یادم باشه آیدی فیسبوکش را ازش بگیرم!
در فرودگاه فرانکفورت: ما هرچه داریم از اینترنت داریم. میگویید نه؟ پس بگذارید برایتان بگویم که پس از خواندن این مطلب، فقط با دیدن آناتومی افراد پی به ملیت خانومهای این فرودگاه بینالمللی میبرم! دم در فرودگاه مسافرکشها دورهام کردهاند، یکی میگوید که تا هتل 50 یورو! من بهش میگم که من از مهرآباد تا اون سر تهران دربستی میرم 4 تومن، بعدش تو میخوای برای دو قدم راه اینقدر پول بگیری؟! بعدش یه بیلاخ بهش نشون دادم و اون هم خوشحال شد و چمدانم را گذاشت تو صندوق ماشین! حتما حسابی ازم ترسیده! لامصب ماشینش بنزه، یادم باشه ازش بپرسم که باباش پاپی، کشیشی، چیزی نیست؟!
روز دوم:
در هتل: اینجا طبقات مختلف اجتماعی خیلی به هم احساس نزدیکی میکنند، برای مثال دیروز کارگر هتل پس از نشان دادن گوشه کنار اتاق دستش را به سویم دراز کرد و من هم با او دست دادم! امروز سیگارم تمام گشته است و حسابی گیج هستم، میروم دم در اتاق، چه خوب! پیشخدمت دیروزیه هست، اما هرچی صداش میکنم اصلا جوابمو نمیده، پیشخدمت بعدی با اولین اشاره میاد بهش میگم ” آی لاو بهمن سیگارت، گیو دیس 1 یورو اند بای 2 باکسز بهمن سیگارت فور می! دو یو آندر استند؟” سری تکان میده و فوری میره! تا اون بیاد برم تو اینترنت یه چرخی بزنم، آخه این هتل اینترنت وایرلس داره! وای خدای من! چه سرعتی، تمام سایتها و حتی کامنتدونی وبلاگهای بلاگر را به طرفهالعینی باز میکنه! فیسبوکم را چک میکنم و یه پست هم برای وبلاگم پابلیش میکنم! نباید میانگین هر سه ساعت یک پست را از دست بدهم! دقالباب میکنند، باید پیشخدمت باشه، سیگار بهمن گیر نیاورده و ازین سوسولای خارجکی برام آورده، ولی اشکال نداره، دوبل دود میکنم! پول خورد را بهم میده و میگذارمش تو جیبم، و اون هم دستش را جلو میاره و من هم دست میدهم و در اتاق را میبندم! آه خدایا! کبریت ندارم! تو فیس بوک چرخی میزنم، اوه چه جالب، با اپلیکیشن zippo میتونم سیگارم را روشن کنم، یادم باشه که فردا تو وبلاگم معرفیاش کنم! هنوز یه پاکت دود نکردهام که سیستم ضد حریق هتل آژیر میکشه و از سقف هم آب چکه میکنه، فکر کنم که طبقه بالایی شیر آب را خوب نبسته و سیستم هم آب گرفته و اتصالی کرده! به هر حال اتاق را تخلیه میکنم!
روز سوم:
دیدار با پیشوا: امروز با مارک زوکربرگ، آقا و سرور فیس بوک قرار ملاقات دارم، اول یه سری به گوگل ریدرم میزنم و سلکت آل میکنم و دگمه شیر را میزنم و بعدش توسط ماشینی که توسط پیشوا فرستاده شده به دفتر اروپاییاش میروم. فکر کنم پیشوا هم اقوامی از میان پاپها داشته باشد، چون ماشینی که فرستاده الگانسه! به هر حال وارد ساختمان میشوم، خدا شانس بدهد! یه بچه دماغوی زشت و این همه سکرتر رنگ و وارنگ؟! وارد اتاق میشویم، به غیر من 4 نفر دیگری هم که در قرعه کشی برنده شدهاند نیز حضور دارند، از شانس بد ما فقط یه خانوم بینشان هست که اصلا چنگی به دل نمیزند، همان مفت چنگ خارجیها! آقا تشریف میآورند، از عکسش خیلی زشتتره با همهی ما دست میده و شروع میکنه به سخرانی، درسته که زشته، اما یه هاله نورانی روی سرش میبینم و اغراق نمیکنم، همه ساکت بودن و هیشکی وسط حرفش نمیپرید، انگاری که دستی از غیب آنها را گرفته است، همش در رابطه با عید باستانی کریسمس و فواید دیدار از اقوام و صله رحم حرف میزنه (دیگه شک ندارم که باباش پاپه!) بعد یه کاغذ از جیبش در میاره و چند دقیقهای از روی اون در رابطه با اهمیت شبکه اجتماعی فیس بوک حرف میزنه، خدا به سر شاهده که نوشتههای وبلاگ من از هر جهت از اراجیفی که این به هم میبافه بهتره. موقع ناهار میشه و میز خوبی هم چیده شده، منتها من نمیدونم که گوشتشون حلاله یا نه؟! پس افه پزشکی و سلامت میام و فقط سالاد میخورم! برای بعد از ظهر با هم میریم پارک شادی و شام هم همونجا پیتزای ماهی و سبزیجات میخورم. قبل از خداحافظی یه بسته به رسم یادبود بهم میدن که مجموعهای از سررسید و خودکار و جاسوییچی و ایناست اما مهمترین چیزش تیشرتی با آرم فیسبوک بود. اینجا بیشتر به عقل پیشوا شک میکنم، آخر کدام آدم عاقلی تو زمستان تیشرت هدیه میدهد؟
روز چهارم:
دیدار با “تاد” دوست عزیز آلمانی: آدم این همه راه تا آلمان بیاد و یه سر به رفیقش نزنه؟ پس قراری با تاد میگذارم، میروم دم در اتاق تا به پیشخدمت بگم که برام یه ماشین بگیره، اما هیچکدومشون توجهی به درخواست من نمیکنند، نمیدانم چه شده؟ من که باهاشون دست دادم که؟! بی خیال! میرم تو فیسبوک و یه آژانس میگیرم و به خانه تاد میروم. در را باز میکنه، خیلی با عکسش فرق داره! یه مرد حدودا پنجاه ساله که ریش و سیبیل هم داره و یه لباس چرم که روش زنجیر داره هم پوشیده! بر خلاف اکثر اروپاییها با من روبوسی هم کرد و من را به داخل راهنمایی کرد، و اونجا دیدم یکی هست که شبیه تاده! پس فهمیدم که اولی رفیق تاد بوده! کمی باهم حرف زدیم و اون هم فقط حرفای بی ناموسی میزد و چون از من مطالبی در رابطه با حمایت از همجنسبازها خوانده بود یه سری فکرهای بدبد کرده بود و قبل از اینکه به من حمله کند، دستشویی را بهانه کرده و از پنجره فرار کردم. بعدها فهمیدم که اون مرد پارتنر تاده!
روز پنجم:
بازگشت به وطن: از رادیو زمانه باهام تماس میگیرند که یه سر بروم هلند و در برنامهشان شرکت کنم، اما قبول نمیکنم، کارشون را قبول ندارم، آخه کجای دنیا یه خانومی که صداش خروسک داره را میگذارند مجری رادیو؟! اینا به کنار، راه به راه تپق هم میزنه! باید آماده برگشت بشوم، دلم برای خرگوشهایم(!) تنگ شده! قبل از سفر گرفتم زنونه مردونه را جدا کردم تا وقتی که برگشتم خدای ناکرده تعداشون به توان n نرسیده باشه! یه پاکت غذای موش خارجی براشون خریدم، اما نمیدونم چرا روی پاکتش علامت خطر مرگ داره؟! برای اقوام هم نفری یه بسته آسپرین اصل خارجی، به عنوان سوغات خریدم، برای خودم هم از فری شاپ فرودگاه چند تا اسمارتیز خارجی گرفتم و با پروازی که متاسفانه از هما بود به میهن برگشتم! در فرودگاه بروبچز وردپرس حسابی خجالت زدهام کردند و با شعار “مزیدی قهرمان، خوشامدی ز آلمان” و “روبرو آماده باش”(!) من را مورد لطف قرار دادند، اما موقع رفتن گفتند که ماشین هیچکدومشون جا نداره و باید خودم برم خونه! رانندهها دورم میکنند و یکی میگه دربست 10هزارتومن، من یه بیلاخ بهش نشون میدم تا شاید تخفیف بده، اما نمیدونم چرا با مشت زد زیر چشمم!
یافتههای من از سفر:
1 – اکثر آلمانیها با پاپ بندیکت شانزدهم قوم و خویش هستند، چون هر جا را که نگاه میکردی مرسدس بنز میدیدی!
2 - اگر در خارج، سقف اتاقت آب بده، به همسایه بالایی کاری ندارند و خسارتش را از شما میگیرند!
3 - راننده تاکسیهای خارجی(برعکس همکاران ایرانیشان) حرف حساب سرشون میشه!
پ ن : ظاهرا فید فیدربرنر این وبلاگ دوباره مشکل پیدا کرده، دوستانی که میخواهند لطف کنند و فید اینجا را مشترک بشوند میتوانند از فید خود وردپرس، یعنی http://ajorpare.wordpress.com/feed استفاده کنند!


نمي دونم چرا!!!!!!!!!!! ولي اين دكتر مزيدي عجب شوخي خور ملسي داره! آدم همش دلش ميخواد بهش گير بده!!!!!!!!!!!
شاهكار زدي! رفيق!!!!!!!!
خیلی خوب می نویسی
هم احوالات خودت و هم این مطلب
من تا آخر روز اول خوندم خواستم کامنت بزارم باز گفتم بقیه رو بخونم ولی تا آخر روز دوم بیشتر نتونستم!!!
خیلی جالبه
برم ادامه مطلب…
آخ!
خیلی باحالی محمد
من دیگه نمی تونم تا آخرش بخونم
از شدت خنده نزدیک بود از صندلیم بیوفتم
خدانگهدار
من دیگه اینورا نمیام!!!
اقا خيلي باحال بود . دمت گرم. خداييش نوشتههاي من از صحبتهاي اون بچه دماغو بهتر نيست؟
محمد: مخلصم! برمنکرش لعنت! اگر غیر این بود که سفرنامه پیشوا را مینوشتم! :)
حال كردم با نوشتت ،اين دكت رجان ما خدايي بيكاره مثل من كه 24 ساعت پاي نته و مطلب هوا ميكنه
بیچاره دکتر !
فکر می کردم فقط روابط عمومی کمالی!
با این که خیلی جذاب نوشته بودی اما زشته آقا ،به دکتر چیکار دارین ;(
محمد: دکترجان! میگی زشته چون از لذت اینکه کسی در بارهات بنویسه بیخبری! قبلا دوستان دوبار همچین کاری را با سوژه کردن من انجام دادند که واقعا حس خوبی بهم دست داد!
میخواستم یه چیزی تو مایه کامنتای بالا بگم عقل به جایی نرسید منصرف شدم
گر در خارج، سقف اتاقت آب بده، به همسایه بالایی کاری ندارند و خسارتش را از شما میگیرند!
این یکی خیلی باحال بود
دمت گرم
خیلی باحال بود … یه تیکه اومدی سلکت آل و همه رو شیر می کنه ! خیلی ردیف بود کلاً
خیلی با حال بود.قسمت تادش مخصوصا…. بیچاره این دکتر خلاصه هر یه چند وقت یه بار یکی در موردش یه چیزی می نویسه و بقیه هم مشعوف میشن(تو این محرمی.استغفرله!!)
خب این پست که به تو ربطی نداره پس کامنتش واسه خالق اثر:
می خواستی یه عینک هم بزنی به چشمات که خیلی دکتر جلوه کنی!!!
من که نه فیس بوک می شناسم چیه نه شما رو! ولی این سفرنامه که نوشته بودید خیلی جالب بود ! ..تا باشه از این سفرا !! حالا آی دی خانم کلاه دار رو گرفتید؟ : دی مگه اونا هم به آی تی خون ها به دیده ی مثبت می نگرند
سلام.
وبلاگ خوبی دارین. خیلی خوشحالم که با وبلاگ شما آشنا شدم. امیدوارم که همیشه موفق باشید.
یه لیوان نسکافه داغ تو این سرما مهمون من
http://neskafe.wordpress.com
یا حق
رکورد هر سه ساعت یه مطلب! اون شیر گوگلریدر آخرش بود! دمت قیژ
ممنون
جالب بود
شما رو فید کردم
: ) )
آقا این آخرین مطالب دوستان رو چه طور ریختی تو وبلاگت منظورم اینه کد هست یا …؟
محمد: اول تو گوگل ریدر وبلاگهای مورد نظر را در یک پوشه واحد قرار میدی. بعدش اون پوشه را شیر میکنی و کد مربوطه را در ویجت آراساس وارد میکنی، به همین سادگی! اگر اشتباه نکنم در وبلاگ روبو مفصل توضیح داده باشه!
آخیش چقدر خوبه الان کامنت بدهم میره توی اسپمها
ولی از شوخی گذشته هر چند این کامنت من به اکیسمت می پیوندد ولی دکتر خیلی گله. ما که دوستش داریم. نمی دونم چرا
اوا خاک عالم. حالا من همیشه کامنتهام می رفت توی اسپم ها این دفعه چرا این جوری شد؟؟؟؟
محمد:
این اکیسمت هر چند وقت یه بار قاط میزنه و دوباره رو به راه میشه؛ ولی فکر کنم از 112 تا کامنتی که برای وبلاگ من اسپم تشخیص داده،10 تاش هم واقعا اسپم نبودند!
این همونه یا همون نیست؟
همه ی کامنت های بالا رو هم تایید می کنم
به این میگن یه وبلاگ معروف . ملت ایمیل می زنن میگن فلان مطلب رو بزار تو وبلاگت . آدم یاد کیف انگلیسی میوفته:)) زنگ می زدن به ادیبان می گفتن فلان چیز رو چاپ کن
) ما که معروف نیستیم . هی روزگاررررررررررررر
)
محمد، بابا با این دکتر جان چیکار داری؟ ایول بابا گل کاشتی دمت گرم، حالا یه سوال مگه بعد از چیز شدن وبلاگ اول دکتر ، دکتر ممنوع خروج نشده؟ پس چجوری رفت اونور آب؟
محمد: یعنی شما هنوز نمیدونی که دکتر از عناصر اطلاعاتیه؟! :)
[...] دکتر مزیدی از سفر آلمان میگوید « آجرپاره این دکتر مزیدی سوژه ی خوبی برای گیر دادنه :=)) عوارض مجردی و زن نگرفتنه اینا!
(tags: مزیدی! طنز) [...]
خیلی جالب بود. دستتون درد نکنه.
(:
دقیقا از کی وبلاگ خون ما شدی که فکر می کنی بیشتر فوتوبلاگه؟!
اینا که نگفتن تا چند وقت دیگه راه میندازن گفتن فعال شده، اگه رو بخش آمار هر پست کلیک کنی میبینیش!
سلام
آقا دستت درد نکنه خیلی عالی بود
کلی خندیدم
کلی شادمون کردی
بابت تبریکت خیلی ممنونم…. درس می خونی یا نه؟
خلاق و بامزه بود.
چه بانمک میباشی شما!
این روزها همه از دکتر مزیدی می گویند،شما چطور؟!
پ.ن:من فیدت را وارد خوراکپز کردم،منتها به جای تمام حروف علامت سوال اومده!
محمد: ممنون. والا نمیدونم مشکلش چیه؟! خیلی هم باهاش ور رفتم اما درست نشد. به هر حال میتونید از http://ajorpare.wordpress.com/feed استفاده کنید.
فید وبلاگتون مشکل داره. لطفا درستش کنید.
محمد: درسته! این فید هی به طور متناوب خراب میشه و درست میشه و هر کاری هم کردم متوجه نشدم که مشکلش از کجاست. به هر حال میتونید از فید مستقیم http://ajorpare.wordpress.com/feed استفاده کنید. ممنونم!
آقای مزیدی،
البته “تاد” تقصیری هم نداشته، مطالب شما رو خونده و شاید میخواسته میهماننوازی کنه!
اینبار رو شانس آوردی که تونستی از پنجره فرار کنی. شاید هم تاد شانس آورده.
گل کاشتی پسر! واقعاً آخر شبی کلی خندیدم!
ولی بین خودمون باشه، تا یه جاهایی از مطلبت نفهمیده بودم که کار خودته!!
بیلاخ محکمی نشون دادی به تمام طنزپردازان عرصه ی نویسندگی!
ممنونم از همهتان! :)
معمولا عادت دارم که به تمام کامنتها پاسخ میدم اما متاسفانه این روزها دسترسیام به اینترنت محدود هست و نمیتوانم بنا به میلم عمل کنم! شرمنده همگی! :)
خیلی خیلی جالب و خنده دار بود! تو این آیدیاها چجوری تو ذهنت می زنه؟!!
امان از دست وردپرس!!
سلام .من از امروز اومدم وی پی . خوشحال می شم به منم سر بزنین. دکتر مزیدی هم بگین تینتو براستو عشق است.
عجب، نمی دونستم!
پس لذت ببر
با تشکر از راهنماییت در وبلاگم
آن ادیت را انجام دادم
كف بر شدي همه دارن ازت تعريف مي كنن. و چون نمي خوام در اين دسترسي محدودت به اينترنت!!!! مجبورت كنم جوابيه صادر كني پس كلن چيزي نمي گم!!
در ضمن يكي از آن دوتايي كه درباره ات نوشت اگر مي دانست اينقدر خوش به حالت مي شود…عمراَ و هزار سال و …از اين غلط ها مي كرد!!
هیچ می دونستی که استعداد نویسندگی ت فوق العاده است؟
حتما یه روزی یه طنز نویس بزرگ میشی:)
هیچ می دونستی که استعداد نویسندگی ت فوق العاده است؟
حتما یه روزی یه طنز نویس بزرگ میشی: به شرطی که ترشی نخوری . از جوب نپری. شلوار تنگ نپوشی. سیگار نکش یو مسزوب نخوری و شب زود بری بخوابی. به درس مشق ات هم برسی. با چند تا ماچ از کله ات . خسته ام .حوصله حرف حسابی زدن ندارم مزخزف می گم و شوخی می کنم.شادو تندرست و کامیاب باشی
محمد: پس از دست رفتم! آخه خیلی از روی جوب پریدم! و الان نادم و پشیمانم!
خيلي جالب بود محمد.
ممنون و
به هوش باشي رفيق…..