jump to navigation

پارکبان و جنبش دانشجویی نوامبر 25, 2009

Posted by محمد in روزنوشت.
3 comments

از حلوی دانشگاه قبلی رد می‌شدم، طبق معمول کل اون نواحی رو دقیق شدم که ببینم چه خبره، رغبتی برای رفتن به داخلش ندارم، چون نسل ما به کل عوض شده و برم تو که چی بشه؟ خلاصه اینکه دیدم دور و اطراف دانشگاه تابلوی پارکبان زده‌اند و یه بابایی رو هم با یونیفورم مشکی، که رو آستین‌هاش نوار نارنجی شبرنگ داره، اونجا راست کرده‌اند تا پول زور بگیره و همه چیز هم عادیه!

جالبه همین داستان پارسال سر این دانشگاه فعلی ما پیش اومده بود، پلیس منطقه سرقت از چند تا ماشین دانشجوها رو بهونه کرده بود و پارکبان گذاشته بود،‌ اونم با نرخ تخیلی  400 تومنی! از همون روز اول اعتراض‌ها شروع شد، اعتراض اول سر قیمت بود، که چرا 400 تومن، 200 تومن هم زیاده، ولی وقتی دیدیم زورمون بیشتر از این حرف‌هاست و همه پشت هم هستیم، گفتیم به کل نباید پولی گرفته بشه! اعتراضات همه مدله بود، اساتیدی که کاره‌ای بودند، تا موافقتشون با نظر ما رو اعلام نمی‌کردند، اجازه شروع درس را نداشتند، پارکبان‌های بدبخت به بدترین شکل ممکن تحقیر می‌شدند و پولی بهشون داده نمی‌شد، یه طوماری هم نمی‌دونم به کجا، ولی امضا شد، یه سری  برادر بیسیم به دست هم بودند که مثلا مسئول این پارکبان‌ها بودند که پیاده یا با یه ماشین چراغ‌گردان‌دار اطراف دانشگاه می‌پلیکیند، روزی چند مرتبه خواهر و مادرشون توسط فداییان دانشکده مورد یادآوری قرار می‌گرفتند. این شد که سر هفته دوم بساطشون برچیده شد.

اما حالا این دانشگاه شهرستان را نگاه کنید که مردم و دانشجوهاش این ادعا رو دارند که زیر بار حرف زور نمی‌روند و ظاهرا غریب کشی رو با این موضوع اشتباه گرفته‌ند. اعضای تاثیرگذار شواری شهر عضو هیئت علمی دانشگاه هستند و بر خلاف مسئله‌ی تهران، اینجا بهانه‌ی ایجاد امنیت هم وجود نداره و صرفا تیغ زدن دانشجو و ریختن پول به جیب شهرداری هست، بدون اینکه خدماتی داده بشه! اما صدای هیشکی در نمیاد.

لابد مملکت‌داران خوب تربیتمون کرده‌اند!

 

پ‌ن1: درکل پارکبان خوبه، به شرطی که در قبال پولی که می‌گیرند، خدمات هم ارائه بشه، بر فرض اگر اتفاقی برای یک ماشین پارک شده افتاد، واقعا شهرداری خسارتش رو می‌پردازه؟ مسلما نه!

پ‌ن2: پارسال ماشین نداشتم، اما اگر داشتم بدون شک جزو اون دسته‌ای می‌بودم که صداشون در نمیومد.

جانا روا نباشد نوامبر 19, 2009

Posted by محمد in روزنوشت.
7 comments

خودکشی موضوعی بود که تو این پست به مسخره‌ش گرفتم و سرچ خور ملسی هم داشت و هنوزم که هنوزه ورودی از گوگل داره و تاحدی هم آدم درب و داغون بهش سر می‌زد و کامنت می‌ذاشت که مجبور شدم کامنت‌هاش رو ببندم.

اولین بار با مسئله خودکشی تو بچگی آشنا شدم، یه راننده کامیونی بود که دوست داییم بود و از دایی مقداری پول هم قرض کرده بود. ظاهرا بدهی بالا میاره و گازوئیل می‌ریزه رو سرش و خودش رو آتیش می‌زنه؛ اینجا بود که فهمیدم پول عامل بزرگی در زندگی انسانه. یه دوره‌ای هم بود که تو شهر ما خودکشی با قرص برنج رواج پیدا کرده بود، اکثرا هم بلد نبودن چطور استفاده کنند و با یه شستشوی معده زنده می‌موندن و تک و توک ریق رحمت رو هورت می‌کشیدن، از بس از این مدل خودکشی شنیده بودم که دیگه می‌ترسیدم به قرص برنجی که تو خونه‌ی ما شمالی‌ها فراوون بود حتی دست بزنم.

گذشت تا اینکه ی خانواده شهیدی که میشناختیمشون، دخترشون که دانشجو بود خودش رو می‌کشه، صداش رو در نمیارن و می‌گن به علت بیماری مرد، اما چون از نزدیک با مشکلات عجیب و غریبی که این خانواده‌ها (خصوصا این خانواده) باهاشون درگیر بودن، آشنا بودم، برام قابل درک بود. تقریبا در همین دوران یکی از بستگان که سرباز بود، همدوره‌ش خودش رو از دست سخت‌گیری‌های مربی پادگان حلق‌آویز می‌کنه، واسه همین بعدها که فیلم “غلاف تمام فلزی” رو دیدم، به شدت برام واقعی جلوه داد.

دیگه روزنامه‌خون حرفه‌ای هم شده بودم و خصوصا صفحات حوادث رو زیر و رو می‌کردم و هرروز کلی خبر خودکشی توش بود و عمدتا هم یا دلایل عاشقانه داشت یا دخترایی بودن که دیگه دختر نبودن و خودسوزی و خودزنی می‌کردند.

برخورد من با این مسئله که حتی بین دوستان هم حرفهایی ازش شنیده می‌شد، نوعی مسخره کردن بود. درست یا غلطش رو هم نمی‌دونم، اما بازم کسی با این مورد بهم مراجعه کنه، کاری نمی‌تونم بکنم جز اینکه با شوخی سرش رو هم بیارم.

اما چیزی که باعث شد به اینا فکر کنم، به کشته شدن کسی مربوط می‌شد که اصلا نمی‌شناختمش، فقط دوست مشترک فرندفیدی داشتیم، اما برخلاف موارد قبل یه روز کامل بهمم زد، اینکه دلیل طرف مسائل درسی بوده، اینکه هم رشته بودیم، اینکه من هم اون درس‌هایی که اذیت کننده بودند رو گذروندم، اینکه این اتفاق تو دانشگاهی افتاد که من و تقریبا همه‌ی فنی‌ها آرزو داشتیم اونجا درس بخونیم و ابنکه خودم رو جای اون دوست می‌گذارم، باعث شدند بدجور ذهنم درگیر بشه!

حرف‌ها و بحث‌ها و قضاوت‌های زیادی من باب این قضیه هست، عده‌ای معتقدند انسان حق داره به زندگی خودش پایان بده، عده‌ای گناه بزرگی می‌دونن و قتل نفس به حساب میارنش، همونطوری که سالام گفته و معتقدند زرف مستقیم می‌ره به جهنم. اما نظر من اینه، وقتی کسی رو می‌کشی، اگر آگاهانه و در سلامت روانی باشی حکم اعدام بهت می‌دن، در اکثر موارد خودکشی هم طرف از لجاظ روحی و روانی بسیار بسیار با حالت عادی و نرمال فاصله داره و اگر کمی هم به حالت نرمال خودش نزدیک بوده باشه محاله به چنین کاری دست بزنه و فکر می‌کنم اگر در اون جهان حساب و کتابی باشه، نمیان طرف رو به خاطر اینکه در یه لحظه جنون بهش دست داده و زده خودش رو کشته بندازن تو جهنم، علت مرگ رو می‌زنن بیماری و روحش رو می‌فرستن تو برزخ تا هروقت نوبتش شد بره برای حسابرسی و اونجا کارنامه رو به دست چپ یا راستش می‌دن و قص علی هذه..

پلان منزل آقا نوامبر 12, 2009

Posted by محمد in روزنوشت, عاقل اندر سفیه.
3 comments

تو رشته عمران به درس اختیاری هست به اسم “طراحی و معماری” که یک واحد نظری و یک واحد عملی داره و برای قسمت عملی هم معمولا به نطر استاد پروژه‌ای تعیین می‌شه، خود ما هم کار میدانی داشتیم و هم پروژه که رسم نقشه‌های مختلف یه ساختمان بود. در قسمت نظری هم یه سری قوائد معماری می‌خوندیم. ته‌ش این می‌شد که پلانی که طرح می‌کنیم از یک سری قوانین کلی پیروی کنه و طبق عرف و زیبا شناختانه باشه و انتظاراتی که از ساختمان داریم رو هم برآورده بکنه!

حالا یکی از آشنایان این ترم این درس رو داره و استادشون یه پروژه معرفی کرده که بروید یک شخصیت مطرح ایران یا جهان رو انتخاب کنید، در مورد زندگی‌ش تحقیق کنید و یک پلان مسکونی براش بکشید! این بی‌چاره هم اومده بود سراغ من که راهنماییش کنم. اولش یه ذره درست حسابی راهنماییش کردم، گفتم منظور استاد اینه که این بابا مثلا موسیقی دان بوده، پس یه دنسینگ باید براش بذاری، یا مدهبی بوده و باید براش خونه رو زنونه مردونه کنی و آشپزخونه اپن نباشه و اینا.

بعدش دیدم بحث خیلی جدی شد بهش گفتم: تو بیا بگو می‌خوام یه خونه برای آقا طرح کنم، تو زندگی‌نامه‌ش هم بیار که ایشون خیلی به ساده زیستی اعتقاد داشت و قناعت پیشه بود و دل به مادیات دنیا نمی‌بست، پس یه آپارتمان یک خوابه‌ی 50 متری براش در نظر می‌گیریم :) )

بدلکاران نوامبر 10, 2009

Posted by محمد in عمومی, فیلم.
4 comments

سال‌هایی که پیکان و رنو تو خیابونا حکمرانی می‌کردند و یه فیات 131 سبز رنگ اند ماشین بود و هی پز گیربکس 5 دنده و رینگ اسپرتش رو می‌دادیم. اون سال‌هایی که شبکه سه تازه راه افتاده بود و برای دیدنش باید آنتن شبکه 3 می‌خریدیم (UHF) همین تلوزیون که هنوز رسانه‌ی ملی نشده بود برنامه‌ای داشت به نام “بدلکاران” که اگر اشتباه نکنم هر روز غروب و قبل از اخبار ورزشی پخش می‌شد. یه مجری داشت که ازین کاپشن چرمایی که الان جوات به حساب میاد ولی اون موقع لابد فشنی بود برای خودش، می‌پوشید و با یه ماشنی موتوری چیز می‌اومد و می‌گفت “من جک اسکالیا هستم و شما رو به دیدن ادامه برنامه دعوت می‌کنم” و ما غش و ضعف می‌رفتیم.

تو این برنامه معمولا پشت صحنه بدلکاری فیلم‌ها به نمایش در می‌اومد و مثلا مراحل ترکوندن یه ماشین رو از اول نشون می‌داد یا روکورد زنی مثلا پرش با موتور از روی 34 تا اتوبوس در حال انفجار که یه بابایی به اسم “9انگشتی” متخصص این کار بود و یه انگشتش تو همین معرکه گیری‌ها کنده شده بود و اسه همین به 9انگشتی معروف بود.

اما عشق اصلی ما و پای ثابت همه‌ی برنامه‌ها کسی نبود جز آقا رِمی ژولیان! خدای بدلکاری با ماشین. مجری می‌اومد و می‌گفت: “حالا رمی ژولیان و تیمش قصد دارن دو تا ماشین رو که روی سقف راه می‌رن و به یه تریلری نفتکش بکوبن و همه بترکن” و ما جماعتی که هیجانی‌ترین فیلممون “:مزد ترس” بود. می‌رفتیم تو خلسه تا آقا بیاد و هنر نمایی کنه!

این پیرمرد فرانسوی تا به حال بدلکاری حدود 1400 فیلم رو بر عهده داشته که معروفترین‌هاشون “شغل ایتالیایی (1969)” و “تاکسی2”  و “کد داوینچی” هست که حتما تعقیب و گریز مینی ماینرهای شغل ایتالیایی رو به یاد دارید. یه مورد جالب دیگر هم اینه که آقا “ژان پل بلموندو” که به شدت و در حد دنیرو آل پاچینو دوستش دارم، کلی کار مشترک با رمی ژولیان داره که البته به هموطن بودنشان هم بر می‌گرده!

 

 

ظاهرا سر فیلمبرداری “تاکسی2” حادثه‌ای پیش میاد و فیلمبردار کشته و دستیارش به شدت مجروح می‌شه، پس از دادگاه کشی بین تهیه‌کننده فیلم و ژولیان، نهایتا ژولیان به 6 ماه زندان و پرداخت جریمه محکوم می‌شه.

اینجا آدم یاد “پیمان ابدی” می‌افته که یکی می‌گفت دروغگو و کلاهبرداره و یکی می‌گفت استاده، به هر حال هرچی بود وقتی اومد فیلم‌های ایرانی رو از از سکون در آورد و بدون شک خدمت بزرگی کرد. امیدوارم به پرونده این مرحوم هم رسیدگی بشه. هرچند از الان هم معلومه که مثل سقوط هواپیماها، بهتره یه آدم مرده مقصر شناخته بشه!

پ‌ن: یکی از دوستان متذکر شدن که اون برنامه‌ای که هر روز قبل از خبر پخش می‌شد “آنچه شما خواسته‌اید” بود و بدلکاران جمعه‌ها پخش می‌شد.

فرهنگ سازان بی فرهنگ نوامبر 3, 2009

Posted by محمد in روزنوشت, وبلاگ.
5 comments

1- وبلاگ هزارن خوبی داره و یکیش هم همینه که می‌تونه موقعیت‌هایی به وجود بیاره که دوباره دوستایی یه مدت از هم دور شده بودن رو حداقل به یاد هم بیاره، پس از پست قبلی لیدر ماجرا باهام تماس گرفت و جویای احوال شدیم و الان بسیار خوشحالم و مسرور! خلایه اینا رو گفتم که اگر وبلاگ ندارید بروید بزنید و از مزایای جانبی‌ش بهره‌ی فراوان ببرید.

2- به لطف دوستان فرفری و وبلاگی یاد گرفته‌ایم که در این شهر غریب و در جوار همخونه‌ی همیشه پایه (اسمایلی افعال معکوس) چطور گذران زندگی کنیم که به پوسیدگی پیش از موعد دچار نشویم. یکی از جاهایی که پام بهش باز شده این شب شعر و ایناست و خصوصا از نوع طنزش، نمی‌خوام گزارشش رو بنویسم و بگم که چقدر اونیکی حال داد و اینیکی خسته کننده بود، اما تو همین سری با یکی از پیشکسوتان تا پیدا کردن سالن هم مسیر شدم و کلی استفاده کردم و خودش به دنیایی می‌ارزید. پیرمرد در هر زمینه‌ای شعری داشت و اهل دل بود. اتفاقا تو برنامه قبلی خیلی ازش خوشم اومده بود آمارش رو درآورده بودم. از کتابش پرسیدم که گفت ارشاد تیکه پاره‌ش کرده! یه جا هم داشت از تاریخچه “شهرنو” می‌گفت، تو حرفا با یه تیکه از شعرش (که تو برنامه قبلی خونده بود و طنزی بود وحشتناک خنده‌دار ) جوابش رو دادم و ترکید از خنده و گفت آفرین، آفرین!

3- واسه‌ی ورود به یکی از این فرهنگسراها، زیر پل عابر پیاده از وسط خیابون رد شدم و یه دفعه این جمله اومد تو ذهنم “فرهنگ سازانِ بی فرهنگ” حالا من خودمو مثال زدم، شما بسطش بده به خیلی چیزها…

4- وسط این همه هیجان زدم اومدم خونه تا خدای ناکرده بلند نشم برم تو خیابون علیه دولت امام زمان شعار بدم. یادش بخیر، 2-3 سال پیش بود تو رودربایسی گیر افتادم و واسه 13 آبان بیانیه نوشتم! دقیق یادم نیست، بیشتر کپی پیست بود از در و دیوار اما محور اصلی بیانیه چیزی نبود جز تنها حق مسلمی که یک ایرانی دارد: انرژی هسته‌ای

جشن فارغ‌التحصیلی اکتبر 28, 2009

Posted by محمد in روزنوشت.
6 comments

داشتم با یکی از رفقا قراری ست می‌کردم که گفت فلان ساعت جشن فارغ‌التحصیلی یکی از آشنایان هستم و نمی‌تونم بیام، این شد که دوباره یاد یکی از حسرت‌های زندگی‌م افتادم، جشن فارغ‌التحصیلی!

حدود دو سال پیش بود، درسم تموم شده بود ولی هنوز کارای فارغ‌التحصیلی رو انجام نداده بودم، دوستام هم مشغول انجام پروژه‌هاشون بودن و منم مثلا می‌رفتم کمکشون، وقتی هم دور هم جمع می‌شدیم تنها کاری که نمی‌کردیم انجام پروژه بود. همون موقع‌ها بود که از گوشه کنار کشور (بخوانید وبلاگها) خبر برگزاری جشن‌های فارغ‌التحصیلی به گوش می‌رسید، اما تو دانشگاه ما چنین چیزی مرسوم نبود. یکی از دوستان که از فعالین دانشجویی بود پی این افتاد که ما اولین سری جشن رو برگزار کنیم. برنامه‌ریزی‌های زیادی صورت گرفت، هیچ امیدی به استفاده از ظرفیت‌های دانشگاه نداشتیم،‌حتی سالن (که حاج آقا فرموده بودند که شرط استفاده از سالن اینه که بی‌خیال موسیقی زنده بشوید. ما هم با یه گروه راک صحبت کرده بودیم که بیان اجرا کنن) چند تا از بچه‌ها جمع شدیم و قرار شد هرکدوم یه لیست از دوستان و همکلاسی‌ها تهیه کنیم و باهاشون تماس بگیریم و درمورد جشن باهاشون صحبت کنیم و هزینه حدود 12هزار تومنی، خیلی‌ها رفته بودن سربازی، خیلی‌ها از درس سرخورده و از رشته متنفر شده بودن و یه عده هم رفته بودن میعادگاه عاشقان، عسلویه! به هر حال از لیست حدود 20 نفره من فقط یه نفر مایل به شرکت نبود که اونم بعدا تماس گرفت و گفت میاد. جریان تا جایی پیش رفت که یکی از بچه‌ها گفت می‌تونه تمام خرج رو به گردن دانشگاه بندازه، چون شنیده یه بار واسه فلان رشته این کار رو کردن، اینجا بود که طمع افتاد به جونمون و باعث شد واقع‌بینی رو کنار بگذاریم و به دو سه تا قول مسئولین دلخوش کنیم و رسما همه چیز مالیده بشه بره پی کارش! تو این قضیه با دوتا از دوستان خیلی در ارتباط بودم و با یکی همکاری می‌کردم و از یکی مشورت و راهنمایی می‌گرفتم،‌گردش روزگار رو ببین که الان چراغم تو مسنجر برای هر دوشون خاموشه و برعکس!

kordan

گاهی اوقات به این فکر می‌کنم که کاش به جای اینکه یه رشته‌ی خوب تو دانشگاه گمنام می‌خوندم، یه رشته درپیت تو یه دانشگاه مطرح می‌خوندم که اگر برام نون نداشت، حداقل جشن فارغ‌التحصیلی داشت. مثلا اگر همون اقتصاد علامه رو می‌رفتم، احتمالا از درس زده شده بودم و گوشه یه اداره و پشت یه میز داشتم می‌پوسیدم، یا شایدم داشتم فوق می‌خوندم و از اینکه هیچ چیز اقتصاد ایران علمی نیست حرص می‌خوردم و پیر می‌شدم، اما یه فولدر تو کامپیوترم داشتم که هروقت نگاهش می‌کردم کلی خاطره‌ی خوب برام زنده می‌شد. البته همه‌ی اینا به شرطیه که از دوران دانشگاه راضی بوده باشی، وگرنه احتمالا همین عکس‌ها و خاطرات آینه‌ی دقی بشه که روح آم رو انزوا گاز گاز بزنه و بخوره!

- به علت اینکه روی این مسئله حساسم، از خیلی از همکلاسی‌ها پرسیدم که جشن فارغ التحصیلی داشتن یا نه؟ جالبی قضیه اینجاست که تقریبا همه داشتن ولی خیلی‌هاشون اصلا علاقه‌ای بهش‌نداشتند و درش شرکت نکردند.

- یک نظریه معتبر هم می‌گه که چون رشته‌ی ما دختر به اندازه‌ی کافی نداره، پس انگیزه و پتانسیل کافی برای برگزاری چنین مراسمی هیچگاه وجود نداشته!

برنده‌ها و بازنده‌ها اکتبر 27, 2009

Posted by محمد in عاقل اندر سفیه.
4 comments

دنیای ما دنیای برنده‌ها و بازنده‌هاست. اینا هم توییت‌های من در یک عصر تابستانی‌ست و به اون کتابی که احتمالا خوانده‌اید، انشالا تعالی هیچ ریطی ندارد.

 

- برنده‌ها دو دسته‌اند: 1- از اول برنده 2- از دوم برنده. بازنده‌ها یک دسته دارند: به لعنتی رفته

- برنده به مرگ فکر می‌کند و پول در می‌آورد. بازنده به پول می‌اندیشد و می‌میرد.

- برنده: اندک سرمایه‌ای دارم [صدای حجوم سرمایه‌گزاران] – بازنده: اندک سرمایه‌ای دارم [صدای گریه‌ی حضار]

- برنده از رانت‌ها به خوبی استفاده می‌کند. بازنده به زندان می‌افتد و اعتراف می‌کند.

- برنده از قلم‌چی و گاج پول می‌گیرد، بازنده به قلم‌چی و گاج پول می‌دهد.

- برنده به مرگ فکر می‌کند و پول در می‌آورد. بازنده به پول می‌اندیشد و می‌میرد.

- برنده اول نهار می‌خورد و سپس شام. بازنده بین این دو وعده هله هوله نیز استعمال می‌کند.

- برنده شاخ به شاخ با تقدیر تصادف می‌کند. بازنده ماشین ندارد هنوز

- برنده استراحت می‌کند. بازنده به گا می‌رود.

- برنده اگر پا بدهد فیلم‌های احمد پورمخبر و گلراز را هم می‌بیند. بازنده کمتر از برتولوچی نمی‌بیند.

- برنده ازدواج می‌کند. بازنده زن می‌گیرد.

- برنده چَت می‌کند و بازنده چِت.

- برنده از جمله‌ی “دعوتنامه گوگل ویو” در متن وبلاگ خود استفاده می‌کند. بازنده در به در دنبال دعوتنامه گوگل ویو هست.*

- برنده خزئبلاتش را چاپ می‌کند و پولدار می‌شود. بازنده خزئبلاتش را توییت می‌کند و بابت اینکار پول می دهد.

 

* این یکی بعدا به مجموعه اضافه شد.

شعار اکتبر 23, 2009

Posted by محمد in روزنوشت, عمومی.
6 comments

- دحتر داییم تو یکی از مدارس دولتی تهران درس می‌خونه و دوم راهنماییه، این سری تعریف می‌کرد از کلاس درس فارسی که درس انقلاب داشتن. می‌گه: معلم از شعارهایی که در انقلاب متداول بوده می‌گه و اضافه می‌کنه که یه سری شعارها هم در سال‌های پس از انقلاب ساخته و استفاده می‌شده. کسی از بچه‌ها می‌تونه مثال بزنه؟ اینجا یکی از بچه‌ها بلند می‌شه و می‌گه ببخشید خانم، اگه از جدید‌ها بگیم باید بگیم “مرگ بر روسیه” و “مرگ بر دیکتاتور”! معلم در ادامه می‌گه که یه سری شعارها هم هستن که آهنگ دارن و ریتمیک هستن. اینجا کسی جرات نمی‌کنه حرفی بزنه، اما یکی از بچه‌ها یواشکی می‌گه “برادر رفتگر، محمود رو بردار ببر” یکی دیگه هم اضافه می‌کنه “پلیس ضد شورش، این محمود رو بشورش”

از برخورد معلم با این قضیه پرسیدم، گفت مثل همیشه اخمو و بداخلاق بود ولی هیچی هم نگفت.

 

- هفته‌ی گذشته یا اگر دقیقتر بگم، ده روز گذشته با دوستان وبلاگی و اینترنتی زیادی دیدار داشتم و از مصاحبتشون لذت بردم و ساعات و دقایق بسیار خوشی رقم خورد، از تور فوق ویژه عکاسی بگیر، تا حضور در حلقه رندان. دوستان زیادی بودند و شاید دوست نداشته باشن اسمشون رو بیارم، اما تو یکی از همین دیدارها بحث این شده بود که حتی بچه دبستانی‌ها هم قاطی سیاست شده‌اند و این اصلا جالب نیست. یا اگر طور دیگری به قضیه نگاه کنیم، موضوع گفتگوی اکثر اقشار به موضوعات سیاسی محدود شده (یا حتی تنزل یافته) اگر یادتون باشه دولت لایحه‌ای (طرح؟) تقدیم مجلس کرده بود که سن رای دهندگان را پایین بیاورد. آقای رئیس جمهور هم در توجیه این طرح و این سوال که کشورهای دیگه سن بالاتری رو معیار قرار می‌دهند، چیزی تو این مایه‌ها گفته بود: “کشورهای دیگه اصلا نمی‌خوان ملتشون سیاسی باشند تا سطح درکشون پایین باشه و هر بلایی که می‌خوان سر مردم بیاورند و اون ها سرشون به چیز دیگه گرم باشه. اما در کشور ما همه‌ی مردم سیاسی و آگاهند و سرنوشت کشور براشون مهمه!” حرفی هم می‌مونه دیگه؟

تو این ماجرایی هم که تعریف کردم این نکته هم قابل توجه‌ست که یه مطلب تاریخی و سیاسی اومده تو درس ادبیات کودکان. لابد کار آقا حداد عادل باشد!

روز دختر مبارک اکتبر 20, 2009

Posted by محمد in عاقل اندر سفیه.
10 comments

من دختر نیستم، ولی دختران را دوست دارم.

یار استادیومی من اکتبر 17, 2009

Posted by محمد in عمومی.
4 comments

زمانی که در دانشگاهی درس می‌خوندم که در طول سالیان سال فقط یک‌بار درش دانشجویان به دلایل صنفی تجمع اعتراض آمیز داشتند و به غایت محیط آرومی داشت، همش آرزو داشتم که روزی برم دانشگاهی که اینقدر آروم نباشه و کمی شر و شور کنیم و دوران جوانی‌م در سکون نگذره، عدل زد افتادم وسط دانشگاهی که اولین درگیری‌ها قبل از انتخابات در اونجا رخ داد و هنوز هم ادامه داره!

انگیزه‌ها بسیار پاک و عالی‌ست. دفاع از حق و آزادی، همه جوان و پر انرژی، نیاز نیست جوگیر شوی تا به جریان بپیوندی، چون جریان از وجود توست که هویت یافته، شعار می‌دهی، در صحنه حاضر می‌شوی، جوانترها جلوترند و ما پیرترها که ترسو هستیم و محافظه‌کار پشت‌ها هستیم و هستیم تا آتش به هر علتی فروکش کنه! بعد از ماجرا هم به خودمون می‌بالیم، چون به آرمان‌هامون اعتقاد داریم، گروه مقابل هم امیدوارم همینطور باشد و مزدوری این وسط نباشد.

اما مدتی که می‌گذره با خودت فکر می‌کنی که فرق من دانشجو با جماعت دوآتیشه‌ی استادیوم روی طرفدار قرمز و آبی چیه؟ خوب که نگاه کنی می‌فهمی که روش‌مون یکیه، لشکرکشی و شعار و فحش و زد و خورد، گیرم  جای “اگزوز خاور” “یار دبستانی” می‌خونیم و ورود بانوان هم فعلا ممنوع نیست، اما سیستم همون سیستم و روش همون روشه! این فکرها باعث می‌شه که کمی به حال خودت که مثلا اومدی درس بخونی و کار فرهنگی کنی اما روش‌ت شده روش افرادی که به خاطر روش‌شون به بی فرهنگی متهمشون می‌کنی، تاسف بخوری!

مدتیه به این نتیجه رسیدم که طرف مقابل در موقعیتی قرار داره که محیط رو تعریف می‌کنه و بنا به دلایل بسیار (روشن؟) محیط رو استادیومی برگزیده و ما هم هر عملی انجام بدیم در همون قالب می‌گنجه و اگر خارج از قالب و محیط تعریف شده کار کنیم، حداقل در این برهه زمانی محکوم به شکست هستیم.

به امید روزی که محیط، محیط مباحثه و مناظره باشه و حریف هم مجبور بشه به جای لشکرکشی بشینه پای گفتمان، مطمئنن یه مناظره‌ی باز یا یک سخنرانی با ارزش هم به اندازه‌ی یک لشکرکشی و شعار دهی دسته جمعی این شور جوانی را ارضا خواهد کرد. به امید آن روز که حماسه‌ی (!) دانشگاه کلمبیا داشته باشیم و نه فاجعه‌ی کوی دانشگاه.