بدلکاران نوامبر 10, 2009
Posted by محمد in عمومی, فیلم.3 comments
سالهایی که پیکان و رنو تو خیابونا هکمرانی میکردند و یه فیات 131 سبز رنگ اند ماشین بود و هی پز گیربکس 5 دنده و رینگ اسپرتش رو میدادیم. اون سالهایی که شبکه سه تازه راه افتاده بود و برای دیدنش باید آنتن شبکه 3 میخریدیم (UHF) همین تلوزیون که هنوز رسانهی ملی نشده بود برنامهای داشت به نام “بدلکاران” که اگر اشتباه نکنم هر روز غروب و قبل از اخبار ورزشی پخش میشد. یه مجری داشت که ازین کاپشن چرمایی که الان جوات به حساب میاد ولی اون موقع لابد فشنی بود برای خودش، میپوشید و با یه ماشنی موتوری چیز میاومد و میگفت “من جک اسکالیا هستم و شما رو به دیدن ادامه برنامه دعوت میکنم” و ما غش و ضعف میرفتیم.
تو این برنامه معمولا پشت صحنه بدلکاری فیلمها به نمایش در میاومد و مثلا مراحل ترکوندن یه ماشین رو از اول نشون میداد یا روکورد زنی مثلا پرش با موتور از روی 34 تا اتوبوس در حال انفجار که یه بابایی به اسم “9انگشتی” متخصص این کار بود و یه انگشتش تو همین معرکه گیریها کنده شده بود و اسه همین به 9انگشتی معروف بود.
اما عشق اصلی ما و پای ثابت همهی برنامهها کسی نبود جز آقا رِمی ژولیان! خدای بدلکاری با ماشین. مجری میاومد و میگفت: “حالا رمی ژولیان و تیمش قصد دارن دو تا ماشین رو که روی سقف راه میرن و به یه تریلری نفتکش بکوبن و همه بترکن” و ما جماعتی که هیجانیترین فیلممون “:مزد ترس” بود. میرفتیم تو خلصه تا آقا بیاد و هنر نمایی کنه!
این پیرمرد فرانسوی تا به حال بدلکاری حدود 1400 فیلم رو بر عهده داشته که معروفترینهاشون “شغل ایتالیایی (1969)” و “تاکسی2” و “کد داوینچی” هست که حتما تعقیب و گریز مینی ماینرهای شغل ایتالیایی رو به یاد دارید. یه مورد جالب دیگر هم اینه که آقا “ژان پل بلموندو” که به شدت و در حد دنیرو آل پاچینو دوستش دارم، کلی کار مشترک با رمی ژولیان داره که البته به هموطن بودنشان هم بر میگرده!
ظاهرا سر فیلمبرداری “تاکسی2” حادثهای پیش میاد و فیلمبردار کشته و دستیارش به شدت مجروح میشه، پس از دادگاه کشی بین تهیهکننده فیلم و ژولیان، نهایتا ژولیان به 6 ماه زندان و پرداخت جریمه محکوم میشه.
اینجا آدم یاد “پیمان ابدی” میافته که یکی میگفت دروغگو و کلاهبرداره و یکی میگفت استاده، به هر حال هرچی بود وقتی اومد فیلمهای ایرانی رو از از سکون در آورد و بدون شک خدمت بزرگی کرد. امیدوارم به پرونده این مرحوم هم رسیدگی بشه. هرچند از الان هم معلومه که مثل سقوط هواپیماها، بهتره یه آدم مرده مقصر شناخته بشه!
فرهنگ سازان بی فرهنگ نوامبر 3, 2009
Posted by محمد in روزنوشت, وبلاگ.5 comments
1- وبلاگ هزارن خوبی داره و یکیش هم همینه که میتونه موقعیتهایی به وجود بیاره که دوباره دوستایی یه مدت از هم دور شده بودن رو حداقل به یاد هم بیاره، پس از پست قبلی لیدر ماجرا باهام تماس گرفت و جویای احوال شدیم و الان بسیار خوشحالم و مسرور! خلایه اینا رو گفتم که اگر وبلاگ ندارید بروید بزنید و از مزایای جانبیش بهرهی فراوان ببرید.
2- به لطف دوستان فرفری و وبلاگی یاد گرفتهایم که در این شهر غریب و در جوار همخونهی همیشه پایه (اسمایلی افعال معکوس) چطور گذران زندگی کنیم که به پوسیدگی پیش از موعد دچار نشویم. یکی از جاهایی که پام بهش باز شده این شب شعر و ایناست و خصوصا از نوع طنزش، نمیخوام گزارشش رو بنویسم و بگم که چقدر اونیکی حال داد و اینیکی خسته کننده بود، اما تو همین سری با یکی از پیشکسوتان تا پیدا کردن سالن هم مسیر شدم و کلی استفاده کردم و خودش به دنیایی میارزید. پیرمرد در هر زمینهای شعری داشت و اهل دل بود. اتفاقا تو برنامه قبلی خیلی ازش خوشم اومده بود آمارش رو درآورده بودم. از کتابش پرسیدم که گفت ارشاد تیکه پارهش کرده! یه جا هم داشت از تاریخچه “شهرنو” میگفت، تو حرفا با یه تیکه از شعرش (که تو برنامه قبلی خونده بود و طنزی بود وحشتناک خندهدار ) جوابش رو دادم و ترکید از خنده و گفت آفرین، آفرین!
3- واسهی ورود به یکی از این فرهنگسراها، زیر پل عابر پیاده از وسط خیابون رد شدم و یه دفعه این جمله اومد تو ذهنم “فرهنگ سازانِ بی فرهنگ” حالا من خودمو مثال زدم، شما بسطش بده به خیلی چیزها…
4- وسط این همه هیجان زدم اومدم خونه تا خدای ناکرده بلند نشم برم تو خیابون علیه دولت امام زمان شعار بدم. یادش بخیر، 2-3 سال پیش بود تو رودربایسی گیر افتادم و واسه 13 آبان بیانیه نوشتم! دقیق یادم نیست، بیشتر کپی پیست بود از در و دیوار اما محور اصلی بیانیه چیزی نبود جز تنها حق مسلمی که یک ایرانی دارد: انرژی هستهای
جشن فارغالتحصیلی اکتبر 28, 2009
Posted by محمد in روزنوشت.6 comments
داشتم با یکی از رفقا قراری ست میکردم که گفت فلان ساعت جشن فارغالتحصیلی یکی از آشنایان هستم و نمیتونم بیام، این شد که دوباره یاد یکی از حسرتهای زندگیم افتادم، جشن فارغالتحصیلی!
حدود دو سال پیش بود، درسم تموم شده بود ولی هنوز کارای فارغالتحصیلی رو انجام نداده بودم، دوستام هم مشغول انجام پروژههاشون بودن و منم مثلا میرفتم کمکشون، وقتی هم دور هم جمع میشدیم تنها کاری که نمیکردیم انجام پروژه بود. همون موقعها بود که از گوشه کنار کشور (بخوانید وبلاگها) خبر برگزاری جشنهای فارغالتحصیلی به گوش میرسید، اما تو دانشگاه ما چنین چیزی مرسوم نبود. یکی از دوستان که از فعالین دانشجویی بود پی این افتاد که ما اولین سری جشن رو برگزار کنیم. برنامهریزیهای زیادی صورت گرفت، هیچ امیدی به استفاده از ظرفیتهای دانشگاه نداشتیم،حتی سالن (که حاج آقا فرموده بودند که شرط استفاده از سالن اینه که بیخیال موسیقی زنده بشوید. ما هم با یه گروه راک صحبت کرده بودیم که بیان اجرا کنن) چند تا از بچهها جمع شدیم و قرار شد هرکدوم یه لیست از دوستان و همکلاسیها تهیه کنیم و باهاشون تماس بگیریم و درمورد جشن باهاشون صحبت کنیم و هزینه حدود 12هزار تومنی، خیلیها رفته بودن سربازی، خیلیها از درس سرخورده و از رشته متنفر شده بودن و یه عده هم رفته بودن میعادگاه عاشقان، عسلویه! به هر حال از لیست حدود 20 نفره من فقط یه نفر مایل به شرکت نبود که اونم بعدا تماس گرفت و گفت میاد. جریان تا جایی پیش رفت که یکی از بچهها گفت میتونه تمام خرج رو به گردن دانشگاه بندازه، چون شنیده یه بار واسه فلان رشته این کار رو کردن، اینجا بود که طمع افتاد به جونمون و باعث شد واقعبینی رو کنار بگذاریم و به دو سه تا قول مسئولین دلخوش کنیم و رسما همه چیز مالیده بشه بره پی کارش! تو این قضیه با دوتا از دوستان خیلی در ارتباط بودم و با یکی همکاری میکردم و از یکی مشورت و راهنمایی میگرفتم،گردش روزگار رو ببین که الان چراغم تو مسنجر برای هر دوشون خاموشه و برعکس!
گاهی اوقات به این فکر میکنم که کاش به جای اینکه یه رشتهی خوب تو دانشگاه گمنام میخوندم، یه رشته درپیت تو یه دانشگاه مطرح میخوندم که اگر برام نون نداشت، حداقل جشن فارغالتحصیلی داشت. مثلا اگر همون اقتصاد علامه رو میرفتم، احتمالا از درس زده شده بودم و گوشه یه اداره و پشت یه میز داشتم میپوسیدم، یا شایدم داشتم فوق میخوندم و از اینکه هیچ چیز اقتصاد ایران علمی نیست حرص میخوردم و پیر میشدم، اما یه فولدر تو کامپیوترم داشتم که هروقت نگاهش میکردم کلی خاطرهی خوب برام زنده میشد. البته همهی اینا به شرطیه که از دوران دانشگاه راضی بوده باشی، وگرنه احتمالا همین عکسها و خاطرات آینهی دقی بشه که روح آم رو انزوا گاز گاز بزنه و بخوره!
- به علت اینکه روی این مسئله حساسم، از خیلی از همکلاسیها پرسیدم که جشن فارغ التحصیلی داشتن یا نه؟ جالبی قضیه اینجاست که تقریبا همه داشتن ولی خیلیهاشون اصلا علاقهای بهشنداشتند و درش شرکت نکردند.
- یک نظریه معتبر هم میگه که چون رشتهی ما دختر به اندازهی کافی نداره، پس انگیزه و پتانسیل کافی برای برگزاری چنین مراسمی هیچگاه وجود نداشته!
برندهها و بازندهها اکتبر 27, 2009
Posted by محمد in عاقل اندر سفیه.4 comments
دنیای ما دنیای برندهها و بازندههاست. اینا هم توییتهای من در یک عصر تابستانیست و به اون کتابی که احتمالا خواندهاید، انشالا تعالی هیچ ریطی ندارد.
- برندهها دو دستهاند: 1- از اول برنده 2- از دوم برنده. بازندهها یک دسته دارند: به لعنتی رفته
- برنده به مرگ فکر میکند و پول در میآورد. بازنده به پول میاندیشد و میمیرد.
- برنده: اندک سرمایهای دارم [صدای حجوم سرمایهگزاران] – بازنده: اندک سرمایهای دارم [صدای گریهی حضار]
- برنده از رانتها به خوبی استفاده میکند. بازنده به زندان میافتد و اعتراف میکند.
- برنده از قلمچی و گاج پول میگیرد، بازنده به قلمچی و گاج پول میدهد.
- برنده به مرگ فکر میکند و پول در میآورد. بازنده به پول میاندیشد و میمیرد.
- برنده اول نهار میخورد و سپس شام. بازنده بین این دو وعده هله هوله نیز استعمال میکند.
- برنده شاخ به شاخ با تقدیر تصادف میکند. بازنده ماشین ندارد هنوز
- برنده استراحت میکند. بازنده به گا میرود.
- برنده اگر پا بدهد فیلمهای احمد پورمخبر و گلراز را هم میبیند. بازنده کمتر از برتولوچی نمیبیند.
- برنده ازدواج میکند. بازنده زن میگیرد.
- برنده چَت میکند و بازنده چِت.
- برنده از جملهی “دعوتنامه گوگل ویو” در متن وبلاگ خود استفاده میکند. بازنده در به در دنبال دعوتنامه گوگل ویو هست.*
- برنده خزئبلاتش را چاپ میکند و پولدار میشود. بازنده خزئبلاتش را توییت میکند و بابت اینکار پول می دهد.
* این یکی بعدا به مجموعه اضافه شد.
شعار اکتبر 23, 2009
Posted by محمد in روزنوشت, عمومی.6 comments
- دحتر داییم تو یکی از مدارس دولتی تهران درس میخونه و دوم راهنماییه، این سری تعریف میکرد از کلاس درس فارسی که درس انقلاب داشتن. میگه: معلم از شعارهایی که در انقلاب متداول بوده میگه و اضافه میکنه که یه سری شعارها هم در سالهای پس از انقلاب ساخته و استفاده میشده. کسی از بچهها میتونه مثال بزنه؟ اینجا یکی از بچهها بلند میشه و میگه ببخشید خانم، اگه از جدیدها بگیم باید بگیم “مرگ بر روسیه” و “مرگ بر دیکتاتور”! معلم در ادامه میگه که یه سری شعارها هم هستن که آهنگ دارن و ریتمیک هستن. اینجا کسی جرات نمیکنه حرفی بزنه، اما یکی از بچهها یواشکی میگه “برادر رفتگر، محمود رو بردار ببر” یکی دیگه هم اضافه میکنه “پلیس ضد شورش، این محمود رو بشورش”
از برخورد معلم با این قضیه پرسیدم، گفت مثل همیشه اخمو و بداخلاق بود ولی هیچی هم نگفت.
- هفتهی گذشته یا اگر دقیقتر بگم، ده روز گذشته با دوستان وبلاگی و اینترنتی زیادی دیدار داشتم و از مصاحبتشون لذت بردم و ساعات و دقایق بسیار خوشی رقم خورد، از تور فوق ویژه عکاسی بگیر، تا حضور در حلقه رندان. دوستان زیادی بودند و شاید دوست نداشته باشن اسمشون رو بیارم، اما تو یکی از همین دیدارها بحث این شده بود که حتی بچه دبستانیها هم قاطی سیاست شدهاند و این اصلا جالب نیست. یا اگر طور دیگری به قضیه نگاه کنیم، موضوع گفتگوی اکثر اقشار به موضوعات سیاسی محدود شده (یا حتی تنزل یافته) اگر یادتون باشه دولت لایحهای (طرح؟) تقدیم مجلس کرده بود که سن رای دهندگان را پایین بیاورد. آقای رئیس جمهور هم در توجیه این طرح و این سوال که کشورهای دیگه سن بالاتری رو معیار قرار میدهند، چیزی تو این مایهها گفته بود: “کشورهای دیگه اصلا نمیخوان ملتشون سیاسی باشند تا سطح درکشون پایین باشه و هر بلایی که میخوان سر مردم بیاورند و اون ها سرشون به چیز دیگه گرم باشه. اما در کشور ما همهی مردم سیاسی و آگاهند و سرنوشت کشور براشون مهمه!” حرفی هم میمونه دیگه؟
تو این ماجرایی هم که تعریف کردم این نکته هم قابل توجهست که یه مطلب تاریخی و سیاسی اومده تو درس ادبیات کودکان. لابد کار آقا حداد عادل باشد!
روز دختر مبارک اکتبر 20, 2009
Posted by محمد in عاقل اندر سفیه.10 comments
من دختر نیستم، ولی دختران را دوست دارم.
یار استادیومی من اکتبر 17, 2009
Posted by محمد in عمومی.4 comments
زمانی که در دانشگاهی درس میخوندم که در طول سالیان سال فقط یکبار درش دانشجویان به دلایل صنفی تجمع اعتراض آمیز داشتند و به غایت محیط آرومی داشت، همش آرزو داشتم که روزی برم دانشگاهی که اینقدر آروم نباشه و کمی شر و شور کنیم و دوران جوانیم در سکون نگذره، عدل زد افتادم وسط دانشگاهی که اولین درگیریها قبل از انتخابات در اونجا رخ داد و هنوز هم ادامه داره!
انگیزهها بسیار پاک و عالیست. دفاع از حق و آزادی، همه جوان و پر انرژی، نیاز نیست جوگیر شوی تا به جریان بپیوندی، چون جریان از وجود توست که هویت یافته، شعار میدهی، در صحنه حاضر میشوی، جوانترها جلوترند و ما پیرترها که ترسو هستیم و محافظهکار پشتها هستیم و هستیم تا آتش به هر علتی فروکش کنه! بعد از ماجرا هم به خودمون میبالیم، چون به آرمانهامون اعتقاد داریم، گروه مقابل هم امیدوارم همینطور باشد و مزدوری این وسط نباشد.
اما مدتی که میگذره با خودت فکر میکنی که فرق من دانشجو با جماعت دوآتیشهی استادیوم روی طرفدار قرمز و آبی چیه؟ خوب که نگاه کنی میفهمی که روشمون یکیه، لشکرکشی و شعار و فحش و زد و خورد، گیرم جای “اگزوز خاور” “یار دبستانی” میخونیم و ورود بانوان هم فعلا ممنوع نیست، اما سیستم همون سیستم و روش همون روشه! این فکرها باعث میشه که کمی به حال خودت که مثلا اومدی درس بخونی و کار فرهنگی کنی اما روشت شده روش افرادی که به خاطر روششون به بی فرهنگی متهمشون میکنی، تاسف بخوری!
مدتیه به این نتیجه رسیدم که طرف مقابل در موقعیتی قرار داره که محیط رو تعریف میکنه و بنا به دلایل بسیار (روشن؟) محیط رو استادیومی برگزیده و ما هم هر عملی انجام بدیم در همون قالب میگنجه و اگر خارج از قالب و محیط تعریف شده کار کنیم، حداقل در این برهه زمانی محکوم به شکست هستیم.
به امید روزی که محیط، محیط مباحثه و مناظره باشه و حریف هم مجبور بشه به جای لشکرکشی بشینه پای گفتمان، مطمئنن یه مناظرهی باز یا یک سخنرانی با ارزش هم به اندازهی یک لشکرکشی و شعار دهی دسته جمعی این شور جوانی را ارضا خواهد کرد. به امید آن روز که حماسهی (!) دانشگاه کلمبیا داشته باشیم و نه فاجعهی کوی دانشگاه.
آی گلادیاتورها اکتبر 15, 2009
Posted by محمد in روزنوشت.10 comments
1- چندی پیش یکی از خانومای محل میاد دم خونهی دایی اینا و میگه دیشب خواب حاجخانوم (مادر بزرگم که حدود 2 ماه پیش فوت کرد) رو دیده و تو خواب بهش که پسر این داییه که رفته دم درش، خیلی وحشتناک رانندگی میکنه، واسه رفع بلا یه مرغ قربانی کنید. از قضا (غزا؟) این خانومه خودشون مرغ فروشی دارن، داییم بهش میگه که خودت از طرف من یه مرغ بده به خانواده نیازمند و من میام حساب میکنم، اینم میگه نه، حتما باید قربانی کنی و داییم که زیاد به این چیزا اعتقاد نداره پشت گوش انداخت و سه روز بعدش پسرداییم تصادف میکنه و میزنه ماشین خودش و 2 تا ماشین دیگه را نابود میکنه و خودشم تا دم میره و کتف و فکش هم خورد میشه و الان به زور عمل الان کمی زنده مونده!
1.2- حالا اینا رو گفتم که بگم مادرم با شنیدن این ماجراها به موضوع رویای صادقانه و این جور چیزا ایمانی دوباره آورده و هر روز چند تا خواب واسه من میبینه و هر روز زنگ میزنه که محمد مواظب خودت باش که خواب بد دیدم. البته این خواب دیدنها تازگی نداره و قبلنا که مدرسه میرفتم هم هر روز این داستان رو داشتیم. خلاصه چه میشود کرد، مادره و مادرها هم سرقفلی میدن واسه نگران شدن، ما هم چارهای نداریم جز اینکه مواظب باشیم.
2- واللا دیگه مسخرهی قضیه در اومده، خودم هم خجالت میکشم در موردش بنویسم، اما دیشب خونهی یکی از اقوام بودم، سمت عباسآباد (گفتم که نگید نظام آباد اونطوری بود) ماشین رو تو کوچه گذاشتم، صبح اومدم دیدم زدن برفپاکن ماشین رو کج کردن و در واقع شکوندن (از تیغه به عنوان اهرم استفاده کردن و کل مجموعه رو خم کردن) شاید واقعا به قول دوستان طرف وبلاگ رو میخونه و تعقیبم میکنه، یا اصلا از مشتریان دو آتیشهی کمپانی مزدا هست و داره انتقام میگیره. الله اعلم، هرچی هست دیگه فحشم نمیاد، فقط تهدیدش میکنم که اگر دوباره به ماشینم نزدیک بشه مجبور میشم فرمان بدم: آی گلادیاتورها، شرعیه…*
2.2- از چیزی که میترسم اینه که یه روزی یه بدبخت فلک زدهای رو ببینم که داره با ماشین ور میره و بزنم دق ِ دلی تمام این ماجراها رو سر اون در بیارم و پشیمونی به بار بیاد، به هر حال خواب مادر آدم که الکی نمیشه!
* باید آهنگ “گلادیاتورها” از آلبوم آخ(ر) نامجو رو گوش کرده باشید.
جوابیهی خودم اکتبر 13, 2009
Posted by محمد in وبلاگ.2 comments
دوستان این چند روزه حضورن و چتن و فرفرن و کامنتن بابت دو یادداشت قبلی و علیالخصوص “شغل تهرانی” اعتراض داشتن که مردک چرا همه رو داری با یه چوب میزنی و خود را باش و این حرفا!
پس رسما طی این جوابیه که در همون قطع و در همون صفحه داره چاپ میشه مراتب عذرخواهی خودم رو اعلام میدارم. عصبانی بودم. حتا “شغل تهرانی” اولش یه خاطره نویسی معمولی بود، اما موقع انتحاب عنوان به اون سمت کشیده شد و حتی باعث شد جریان اصلی دیده نشده و به بیراهه بره، ولی در کل تجربهی جالبی بود و دوستش داشتم.
اما همهی اینا باعث نمیشه که از خون اون “بیب بیب” (چون یه ذره آروم شدم نمیتون فحش مستقیم بدم، خودتون جای بیب بیب خارمادر بذارین) که ماشینم رو خط انداخت و دیروز هم اومد پلاک ماشین رو کج کرد بگذرم. اصل ماجرا هم که جای خودش باقیه!
-بالاخره از صابخونه پارکینگ گرفتم و ماشین رو آوردم تو
شغل تهرانی اکتبر 10, 2009
Posted by محمد in روزنوشت.7 comments
اول غروب بود که من و مسعود (همخونه) داشتیم تو منیریه جلوی این لوازم ورزشیها ول میگشتیم و دمبلها رو دید میزدیم و بحث اقتصادی هم میکردیم که این دمبلها الکی گرون هستن و به جاش میشه با حلب روغن دمبل و هالتر و همه چیز درست کرد. وزن مخصوص بتن رو هم 2400 گرفتیم و وزن دمبلها رو هم تحمین زدیم حتی!
در همین حین خانوم همکلاسی زنگ میزنه و مسعود مشغول بحث علمی میشه و به صورت دایره وار از من دور میشه و بر میگرده، منم حواسم به اون کفش تک سایز که 6هزار تومن قیمشته هست و دارم برآورد میکنم که اندازهی پام هست یا نه؟ در همین بین دیدم یکی با همخونه سرشاخ شده و دستاش داره رو بالاتنهی حریف کار میکنه، تا دستم بیاد که چه خبر شده، این جوان چارشونهی هیکل ورزشیِ قد بلندِ پدسسگ میدوه سمت موتوری که چند متر جلوتر منتظرش بود و ترکش میشینه و در میره، موتورش هم ازین گرون قیمتا بود. اینجا دوزاریم میافته که در متن یه سرقت قرار گرفتیم و زرتی شمارهی موتور رو بر میدارم و واسه اینکه یادم نره تو موبایلم وارد میکنم و رو میکنم به همخونه که خیالت راحت، شماره رو برداشتم. حالا همه مغازهدارها هم ریختن بیرون و دورمون رو گرفتن، دیدم همه دارن میگن شانس آوردین، گفتم آره، شمارهش رو گرفتم و میدم پدر پدرسوختهش رو در بیارن. گفتن نه بابا، نتونست گوشی رو در ببره!
صحنهی جرم اینطوری بود که دزد پسرک موبایل به دستِ تنها رو شناسایی میکنه و در یک عملیات گاز انبری بهش حمله میکنه، اما بز آوری قضیه اینجا بود که 1- پسرک موبایل ان73 فکسنیش رو به طور کامل و محکم از 4جهت تو مشتش گرفته بود 2- پسرک تنها نبود و از بختِ بدِ دزد من بین موتور و قربانی بودم و میتونستم مزاحم بشم، پس تا دید قربانی تنها نیست فلنگ رو بست.
حالا مسعود میگه که فکر کردم تو داری باهام شوخی میکنی و میخوای گوشی رو از دستم بگیری که بگی چقدر حرف میزنی آخه! منم گفتم آخه من کی باهات شوخی کارگاهی انجام دادم که این بار دومم باشه، اونم تو جمع؟!
پیرمرد صاحب مغازه که کفش تک سایز داشت اومد جلو انگشت شستش رو بالا گرفت و با لهجه ارمنی گفت: باید اینو بهش نشون میدادی و میگفتی “بیلاخ” که دیگه اینکارو نکنه!
پن: عنوان مطلب، هم برداشتیست از اسم فیلم “شغل ایتالیایی” و هم این جملهی معروف که “تهرانیها یا مسافرکش هستن یا دزد”

