اِف رفته در ترجمه می 22, 2008
Posted by محمد in عاقل اندر سفیه.8 comments
تو غرفهی انتشارات امیرکبیر دنبال کتاب “شبهای روشن” بودم که چشمم افتاد به کتابی به نام “داشتن و نداشتن” اثر ارنست همینگوی به ترجمهی پـرویز داریـوش پس از دیدن اسم همینگوی فکر نکرده کتاب را خریدم و گذشت تا چند روز پیش که به خودم مدتی استراحت دادم و به فکر افتادم که این کتاب را بخوانم. اولین کاری که معمولا در مورد هر کتابی انجام میدهم، خواندن فهرست و مقدمه (های) کتاب هست که معمولا هم از نویسنده و هم از مترجم نقل شده، اما چنین چیزی گیرم نومد. کتاب مستقیما رفته سر اصل مطلب! شروع کردم “بخش اول: هری مورگان (بهار)” چند خطی که خواندم اثری از نثر همینگوی در “پاریس جشن بیکران” که با ترجمهی غبرایی خوانده بودم ندیدم! هر خط که جلو میرفتم عمق فاجعه بیشتر حس میشد. جملههای بیریخت، کلمات نامانوس و برگردانهای چپ اندر قیچی! کتاب آنقدر افتضاح بود که نتونستم بیشتر از نصف بخش اول را بخوانم و کتاب به زبالهدان تاریخ پیوست و فحشی هم نثار تمام کسانی که مرتبط با کتاب بودند کردم و افسوس 1700 تومن پولی که بابتش دادم و 200-300 گرم وزنی که با خودم اینور اونر کشیدم را میخورم! در ادامه چند نمونه از فجایع به وقوع پیوسته در این ترجمه را برای نمونه ردیف میکنم:
… در مدتی که سیاه پوست یک شانه دیگر تیر در تفنگ میگذاشت؛ راننده مرد افتاده را با تیر زد؛ اما تیر دوری بود.
شانه برای تخم مرغ به کار میرود و آن که در اسلحه میگذارند خشاب است. در ضمن تیر دوری بود یعنی چه؟
آن دیگری آن را که تیر خورده بود از پا گرفت.
بدون شرح!
همچنان که پیش میآمد دوبار بالای سر سیاهپوست و یک بار هم زیر زد. یک چرخ اتومبیل را هم زد که من گرد و خاک فراوانی را وقتی هوای لاستیک در رفت دیدم…
هوای لاستیک در رفت! والا تو ولایت ما لاستیک را باد میزنند یا بادش را خالی میکنند (یا در میرود)! انتخاب معادل مناسب فارسی برای کسی کارش اینه نباید سخت باشه!
حال نمیدانم مترجم شخصا و راسا اقدام به نابودی این اثر کرده یا ویراستار هم به عنوان شریک جرم نقش داشته، ولی هرچه باشد این کتاب و چه بسا همینگوی از چشمم افتادند! روحشان شاد! از خدماتی که این جناب به ادب فارسی کرده نمی شود گذشت و کتبی که اول بار به فارسی برگردانده اما همیشه اولین بهترین نیست!
درکل تجربهای شد که قبل از خرید کتاب راجع به مترجمش تحقیق کنم و بین مترجمین (حاج نجف و غبرایی و …) و برگردان کنندهها فرق بگذارم!
دفاع شناسی مقدماتی می 18, 2008
Posted by محمد in روزنوشت.15 comments
ماریو زاگالو در خاطراتش آورده "بهترین دفاع حمله است". اما امیر حاج رضایی در کتابی به نام "نقد خاطرات زاگالو" چنین متذکر شده "با تمام احترامی که برای آقای زاگالو قائلم؛ اما این روش دیگر منسوخ شده و به تاریخ پیوسته، بیایید دیگر نبش قبر نکنیم و مثل یک جنتلمن به دفاع خطی کلاسیک بپردازیم"
بیژن ذوالفقار نسب در فصل اول "خود آموز کسب تساوی بدون گل در 90 دقیقه" به بیان این مطلب پرداخته که "وظیفه اصلی شما اینه که گل نخوری، بعدش اگر دری به تخته خورد و گل زدی چه بهتر!" در جای دیگر نیز گفته "اگر شما مساوی بگیری، یک امتیاز گرفتی در حالی که شاید رقیب شما ببازه و امتیاز نگیره!" توضیح دیگری در این باب داده نشده است.
طبق قسمتی از اسنادی که توسط اینتلیجنس سرویس فاش شده است، سیلویو برلوسکونی در نامهی فوق محرمانهای که به جانشینش نوشته بود آورده "… آنتونیو، وقتی با تمام توان دفاع میکنی که نتونسته باشی رو داور تاثیر بگذاری یا تاثیر رقیب روی داور بیشتر بوده! آنتونیو، داورها خانواده دوست هستند"
چندی پیش کاساگرانده و ترزاقی مقالهای به کنوانسیون ژنو ارائه کرده بودند به نام "دفاع روی تور" و از سیستم چرخشی در والیبال انتقاد کرده بودند و میگفتند دفاع باید ثابت و از نوع نرهغول باشد!"
امیر قلعه نوعی در مقدمهی کتاب " فوتبال را کلیوم از فوندانسیون بیاموزید" مهمترین عامل را در دفاع، توجه به غضنفرهای خودی میداند و راه حل را هم در نیمکت نشینی، سکو نشینی و بالاخره اخراج غضنفر از تیم میداند.
شیوه ی دفاع ویژهای وجود دارد که ح.ش در "نیمه پنهان" بسیار ازش استفاده کرده و میکند و ظاهرا بهترین سیستم دفاعی و ترکیبی از روشهای زاگالو و برلوسکونی است و بیشتر از این نمیشود توضیح داد!
نتیجهگیری: امروز قرار بود برای دفاع "پروژه راه" برم و داشتم به انواع سیستمهای دفاعی فکر میکردم که بهترینشون را انتخاب کنم و آخرش هم به نتیجه نرسیدم، چون غضنفر را نمیشد اخراج کرد، آقای داور گوشیش خاموش بود و نتونستم روش تاثیر بگذارم و … سرانجام مثل بچه آدم سرم و را انداختم پایین و استاد هرچی پرسید جواب دادم و اگرچه انتظار 20 داشتم اما 17.5 هم خوب بود. فردا هم یه پروژهی دیگر را میدم برای تایپ تا انشالا هفته آینده یه دفاع دیگه داشته باشم در حد ح.ش!
پ ن: این هم اولین تجربهام با دوربین جدید: (روی عکس کلیک کنید تا به آلبوم بروید)
این قرار بود یک سفرنامه باشد می 12, 2008
Posted by محمد in روزنوشت.36 comments
1- نمیدونم درسته که بگم تهران شهری خرکی هست یا نه؟! ولی در عین بی حساب کتابی، حساب و کتاب خاص خودش را داره، زندگی تو تهران هم سخته هم آسون. یه چیزها یا بهتر بگم موقعیتهایی به آدم میده و در عوض خیلی چیزها یا موقعیتها را هم از او میگیره، از لحاظ هزینهها اگر بگم، هزینه حمل و نقل را کنار بگذاریم، از شهر ما اگر ارزانتر نبود، گرانتر هم نبود. خودم هیچ وقت دوست ندارم که ساکن تهران بشم، اما معتقدم زندگی تو این شهر بی در و پیکر آدم را گرگ بارون دیده میکنه. مثلا اگر من چند سالی درش زندگی کنم، وقتی که بر میگردم به شهر کوچک و بی سر و صدای خودم، میتونم موفقتر باشم و قدر خیلی چیزها را بهتر بدانم. پس خیلی دوست دارم که برای یکی دو سال تهران زندگی کنم، حالا یا برای کار یا تحصیل.
2- بهانه اصلیام برای این سفر، امتحان کارشناسی ارشد دانشگاه آزاد بود، از امتحان راضی نبودم، اما نکتهای که برام جالب بود اینه که بعضی از بچهها با مامانشون اومده بودن برای امتحان!!! خیلی مضحکه! در نظر بگیرید، پسری 20 و اندی ساله، که مهندس هم هست، چند وقت دیگر هم باید وارد بازار کار بشه، اونوقت دست مامانش را بگیره که بره امتحان بده!
3- فرصتی دست داد که بهترین دوست اینترنتیام را در خارج از دنیای مجازی ملاقات کنم، امیدوارم خارج از دنیای وب هم دوستان خوبی باشیم، با همشهری آراز هم تماسهای لازمه صورت گرفت اما متاسفانه نشد که ملاقاتش کنم، اما احتمال زیاد دومین دوستی که خارج از وب هم زیارتش کنم همین مهندس آراز خودمون باشه! خیلی هم دوست داشتم که به دیدن دکتر کرامالدینی هم بروم که ظاهرا ناخوش احوال هستند و بهتر دیدم که مزاحمشون نشم، امیدورام هر چه زودتر سلامتی کامل خود را باز یابند. رفقای توییتری هم برنامهشون عوض شد و سعادت نداشتند که من را زیارت کنند! اسمایلی ایشالا یه دفعه دیگه!
4- خیلی از مهندسان همکار ما آلونک ساز هستند، یعنی به جز ساختن خانه کار دیگری بلد نیستند. من هنوز به مرحله آلونک سازی هم نرسیدم اما نمیخوام خودم را محدود کنم. برای همین صحبتهایی داشتم که مدتی برم عسلویه و کسب تجربه کنم. البته میدونم اگر تابستان برم اونورا جنازهم هم بر نمیگرده، از طرفی اگر دانشگاه قبول نشوم (که به احتمال زیاد هم نمیشوم) میمونم سر دوراهی که برم سر کار یا بشینم فارغ از هر کاری و با فراغ خاطر برای ارشد بخونم؟!! ولی مطمئنا تابستان مشغول هستم، احتمالا در شهر خودمان.
5- دوبار نمایشگاه رفتم، چندتایی کتاب خریدم اما هنوز به این نتیجه نرسیدم که برای چی باید برای خریدن کتاب پولم را خرج کنم و کتابای خریده شده هم صرفا بیانگر این قضیه است که افراد در سفر ولخرج میشوند. کتابای انگلیسی هم قیمتشان نجومی بود و به شوخی به یکی از مراجعین که داشت کتابهای عمران را ورق میزد گفتم “سهم ما از این کتابها فقط عکسهاییست که ازشان میگیریم” اما ظاهرا درست نگفتم؛ چون یه دختره اومد تذکر داد که از کتابها عکس نگیرم!
توضیح عکسها (از راست): 1- منظورش را از دستکاری مثل معروف انگلیسیها نفهمیدم! 2- نمونهی کتابای مورد علاقه 3- قیمت کتابی که دوست داشتم بگیرم 4- یک کتاب کاربردی!!!(کلیک=سایز بزرگتر)
6- بالاخره یک خرمگاپیکسل از نوع کنن پاورشات اس پنج خریدم، باید سر فرصت بشینم و دفترچهش را کامل مطالعه کنم. خوشم نمیاد که چیزی داشته باشم و از تمام قابلیتهاش استفاده نکنم، چون اینها وسیله پز دادن نیستند، یک جور ابزار هستند که باید بهشون مسلط بود. بعضیها را دیدید که یه گوشی موبایل ان هزار خریدن که کولر هم داره اما حتی بلد نیستند باهاش شماره بگیرند؟!!!
7- ترک اعتیاد توییتر و فرندفید سخت نیست، من الان ترک کردم، محمد هستم، یک مسافر! البته تضمینی هم نیست که دوباره معتاد نشوم!
8- گاهی وقتها آدم چیزایی میبینه که به عظمت خدا پی میبره! این جمله را میشه از خیلی از جهات بسط و به خیلی چیزها تعمیم داد. شما هم اگر دوست داشتید به خودتون بگیرید. البته جنبه مثبت قضیه را هم فراموش نکنید.
9- بعضی وقتها باید شامورتی بازی طرف مقابل را با این جمله که “نیش عقرب نه از …” برای خودت توجیح کنی، خداییش خودت تا به حال شامورتی بازی در نیاوردی؟
10- امروز رفتم پروژه راه را تحویل بدم اما استاد ایراد الکی گرفت و افتاد به هفتهی آینده، این وبلاگ هم تا زمانی که پروژههام به سر انجام نرسند به روز نخواهد شد، این یعنی حداقل 2 هفته! در واقع این پست هم بیشتر به همین خاطر از حد نرمال طولانی تر شد.
صدای مرا از تهران می شنوید می 6, 2008
Posted by محمد in روزنوشت.26 comments
1 - چند روزه که اومدم تهران، شهر پهناور! عرضم به خدمتتان که تازه فهمیدم که یک تیم استقبال قوی تا چه حد می تونه تاثیرگزار باشه! دوستان وقتی فهمیدند که قراره به تهران تشریف فرما شوم یک تیم استقبال تشکیل دادند. از خفنی این تیم همینقدر بدانید بس است که با خدایان لابی کرد و هوای تهران را شدیدا بهاری و باحال و اینا کرد! و از همینجا از اعضای این تیم یک نفره تشکر می کنم و به پرزیدنت محبوب قلبها و آقا (قد) و آقا (عج) پیشنهاد می کنم که این تیم را دریابند!
2 - از نکات جالب تهران گشت ارشاد بود که به نظرم بسیار جالب اومد. تو دکه ای که تو پارک اندیشه داشتند یه پسره 17 – 18 ساله را با یدونه دافی گرفته بودند، وسیله بازی دختر داییم افتا پشت دکه و منم رفتم بگیرمش دیدم پسره داره گریه می کنه و میگه: “به خدا من نماز میخونم!!!!!” گذشته از این یه بارم تو میدان ولی عصر دیدم که یکی از خانوما رو برای ارشاد بردند تو ون! و من هم ترسیدم!
3 - اینجایی که هستم تا نمایشگاه پیاده 20 دقیقه راهه، اما متاسفانه هنوز فرصت نشده که برم نمایشگاه، امروزم نمی شه، ایشالا کی بشه؟
4 – اینجا دسترسی به نت دارم، اما آنقدر سرعتش افتضاحه که ترجیه می دم دسترسی نداشته باشم! دوری از توییتر و فرندفید هم آنقدرها سخت نیست!
روز معلم مبارک می 1, 2008
Posted by محمد in عمومی.26 comments
لیسانس زمین شناسی، معلم زمین شناسی، منجم آماتور، همیشه یک دوربین چشمی همراهش بود. قد بلند بود و لاغر با مقداری ریش. یک دوچرخه 28 قدیمی داشت و کاندید شده بود برای شوای شهر، با همان دوچرخه میرود به سخنرانی انتخاباتی، پس از سخنرانی میبینه که چرخهای دوچرخه را پاره کردند. آن زمان گلآقا کاریکاتور مشهور و پر سر و صدایی چاپ میکنه که یک آقایی با پای پیاده وارد مجلس میشود و از آن طرف با ماشین آخرین مدل خارج میشه، یکی از دانشآموزان کاریکاتور آقای معلم را میکشد که از این طرف با دوچرخه وارد شورا میشه، از آن طرف یک گوشه ایستاده و نظاره گر اینست که دارن دوچرخهاش را میبرند. خیلی ناراحت شد، بدجور بهش بر خورد. لازم هم نیست که بگم رای هم نیاورد.
سال گذشته، اوج اعتراضات معلمین، بیانیهای آمد که معلمین جلوی ادارهی آموزش و پرورش تحصن کنند. این آقا تنها فردی بود که آمد، ولی مسخرهش کردند،گفتند چرا آمدی؟ گفت پسرم (دوم ابتدایی) را که صبحها میبرم مدرسه، چند خیابان مانده به مدرسه پیاده میشه، میگم چرا؟ میگه: بچهها مسخرهام میکنند که بابات ژیان داره. آخه چرا باید وضع من معلم آنقدر بد باشه؟ مگر من هم مثل کارمندان دیگر ادارات درس نخوندم؟ مگر من به همان مقدار کار نمیکنم؟ مگر من خرجم کمتره؟
داشت خونه میساخت، سر یک چک 60 هزار تومنی که نتونسته بود حسابش را پر کنه سوءتفاهمی پیش آمد. چک را به حساب خوابانده بودیم، خبر داد که نتونسته پول جور کنه، دست نگه دارید، ما هم به بانک زنگ زدیم و گفتیم چک را نگه دار ولی اشتباها برگشت میخوره و از ما دلخور میشه. گمان نمیکنم که ساخت خانهاش را تکمیل کرده باشه، وقتی اعلامیهی چهلمش را، در حالی که هنوز 40 سالش هم نشده بود، دیدم خیلی یکه خوردم. یعنی آن دنیا میتونه حقش را از نظام بگیره؟
پدربزرگم کارمند آموزش پرورش بود و اوایل انقلاب بازنشسته شد. با حقوق کارمندی و بدون هیچ منبع درامدی دیگری، همیشه آخرین مدل ماشین را داشت، حج رفت و همچنین توانست 5خانه بسازد که الان هم خرجش را از اجاره 2 تا از آنها میدهد، وگرنه مگر میشود با حقوق بازنشستگی ماهی 250 تومن زندگی کرد؟ از قدیمها یک دفترچه داره که داخلش نوشته استفاده صاحب این دفترچه و بانو از اماکن ورزشی و تفریحی رایگان است. اما خودش معتقده که وضع اقتصادی الان خیلی بهتر شده، نمیدونم با چه معیاری چنین نظری داره؟!
کل کل آوریل 30, 2008
Posted by محمد in عاقل اندر سفیه.4 comments
نفر اول: 5 تا پلمپی هم میزنم برات
نفر دوم: سفید 98 درجه بدون آب میزنم برات
نفر سوم: صنعتی میزنم برات!
- فرداش نفر سوم مرد
- این داستان کاملا واقعی نیست، در داستان واقعی همشون صنعتی خوردن ولی سومیه بیشتر خورد و مرد
- کسی نگفت که سومی بیشتر خورد و مرد، همه گفتن بدبخت کم آورد!
هله هوله آوریل 28, 2008
Posted by محمد in عمومی.14 comments
در اجابت اوامر آق فری از هله هولهجات محبوب میگم:
یادش بخیر بقالی سرکوچهمون ترشکهای 5 تومنی را بهمون میداد 10 تومن، منم دوست داشتم، آقای بقال مدتی تو سفارت هلند و پشت بندش تو یکی از بیمارستانای تخصصی بزرگ تهران آبدارچی بود، پس خیلی احساس روشنفکری و عالم بودن بهش دست داده بود. یه بار میگفت که ترشک را با شیر نخورید که شکمتون کرم میافته! بعدش گفت به پروفسور فلانی گفتم که چرا مدفوع را کشت میکنید، به جاش تمام غذاهایی که آدم میخوره را با هم قاطی کنید و کشت کنید، دیگه بو هم نمیده، بعدش دکتر هم حرف من را تایید کرد، پس برو یک کم شیر را با ترشک قاطی کن ببین کرم میافته توش! منم تو دلم گفتم خر خودتی!
روش ساخت ترشک: ابتدا مقداری آلو، زردآلو، هلو امثالهم که گندیده شدهاند را یا از جلوی میوه فروشی بر میداری یا به یک هشتم قیمت یا مثلا همه را ببر 100 تومن میخرید. سپس کمی رنگ قرمز بهش میزنید و مخطوط میکنید تا هیچی توش معلوم نشه و میگذارید حسابی بگنده و ترش بشه! در یک روش همی میتوانید با خمیر روزنامه و ریختن هسته میوهها که از آشغالی جمعش کردید و ترش کردن با جوهر لیمو یک ترشک اصیل درست کنید!
یه بلورهای اسید بود که بهش میگفتن جوهر لیمو و کارشون اینه که اول کاه را میریزی تو آب، بعد که رنگ آب زرد شد، کمی جوهر لیمو توش قاطی میکنی و به عنوان آبلیمو به ملت قالب میکنی! حالا یه بار ازینا دستم رسیده بود و آی ترش و خوشمزه بودا!
لواشک که نگو! یا فافا یا ازونا که سازندههاش دستشون را نمیشورن و مگس روش پیپی کرده! خوشمزه در حد ….! (رونوشت به مهندس نیلی)
بعدش باغ بابابرزگ درخت دارابی داره که میوهش آنقدر ترشه که نگو و فقط چندنفر میتونن بخورنش. و البته انگور فرنگی هم جای خود داره که البته ترش نیست.
میگن 90٪ افراد خیلی شکلات دوست دارند، 10٪ بقیه هم دروغ میگن! منم که مخلص هرنوع شکلات اعم از نوع فاخرش یا ازونایی که با روغن سوخته ماشین درست میکنند هستم! شرکت خوتکا هم که رسما گند زده به عالم شکلات و بادام گندیده میریزه توش و شکلاتش هم تو دهن میماسه، ایشششششش! کلا خوتکا بدترین تولیدکننده خوراکی در جهانه! این از شکلاتش، ویفر و بیسکویتش را هم که نگو، فاجعه در حد چرنوبیل! اسمایلی حمایت از حقوق مصرف کننده!
تمام آقا پسرایی که اینجا را میخونند به ادامه بازی دعوتند!
پ ن: میبینم اسم خوتکا چه قدر زود تو بازار جا افتاد! خوتکا یه نوع مرغابیه اما تشابه اسمش به ودکا باعث شد که تو اذهان رسوخ کنه!
worm آوریل 26, 2008
Posted by محمد in عاقل اندر سفیه.17 comments
همراه رفیقی داریم با موبایل آهنگ گوش میکنیم (با صدای بسیار کم):
- سوم شخص مفرد مذکر نکره: چکار میکنید؟
+ من: موسیقی درمانی!
- مرضتون چی هست؟
+ رفیقم: کرم داریم!
نکته: ای کاش فقط کرم داشتیم!
خاطرات جبهه آوریل 24, 2008
Posted by محمد in عاقل اندر سفیه.16 comments
برای مهم و جذاب نشان دادن خاطرهاش گفت:
این ماجرا را که برای دایی آقای “م” تعریف کردم با تعجب بهم گفت “داری فیلم سینمایی تعریف میکنی؟!”
ـــ بیچاره نمیدونه که عکسالعمل داییم در قبال خالیبندیهای بیمزه، گفتن همین جملهس!
خیال خام آوریل 20, 2008
Posted by محمد in عاقل اندر سفیه, عمومی.29 comments
ما انسانها بخشی در وجودمان داریم به اسم “خیال خام”. گستره وسیعی از فعالیتهای ذهنی هر فرد در زیر مجموعهی این بخش صورت میگیره. تصمیمات کوچک دلخوش کنک، قضاوتهای در حد پنجم دبستان و آرزوهای کودکانه و به معنای دقیق کلمه رویایی،از انواع معمول خیالات خام هستند. حتما شنیدهاید که میگویند “خوش دارم خوش باشی تو خیال خامت” این جمله به طور ساده وظیفه این بخش از ذهنیات آدمی را شرح میدهد. یعنی کمی خوش بودن از دست نیافتنیها. اینکه چه آرزویی مستحق رفتن به بخش خیال خام هست تماما به ناخودآگاه آدمی بستگی دارد. ناخودآگاه آدمی هم برخلاف اسمش، معیارهای خودش را کاملا آگاهانه از محیط و شرایط دور و بر میگیرد. اصولا آن دسته از آرزوهای من که در زیرمجموعهی خیالات خام قرار میگیرد چیزی نیستند جز اینکه مثلا “ای کاش اسکارلت یوهانسن زنم بود و جورابام را میشست” یا اینکه “یه فراری F-430 قرمز رنگ داشتم” اما دیشب برای اولین بار از خیالات خامم خوف کردم. آخه اینها خواسته بودند و نه آرزو، یا نهایتا آروزی دست یافتنی در کوتاه مدت بودند و نه یک آرزوی کودکانه و رویایی که مستحق رفتن به خیالات خام باشند! ضمیرناخودآگاه من را چه شده است که چنین تصمیم وحشتناکی گرفته و این خواستهها را روانه خیال خام کرده؟ نمیدانم! دیشب به این فکر میکردم که “ای کاش تورم نداشتیم”؛ “ای کاش اگر تورم داشتیم، افزایش درآمدمان بیشتر از میزان تورم بود”؛ “ای کاش شهر ما اینقدر گران نبود”؛ “ای کاش دغدغه اشتغال پس از تحصیل نداشتیم”؛ ای کاش … نه، این کاشکیها تمامی ندارد!


